ایران نوین

Sunday, September 8, 2013

مستنــدِ رضـــا شـــاه - ناصر شاهین پر





من هم فیلمِ رضا شاه را دیدم و مطالب گفته شده در فیلم را هم تآئید می‌کنم اما آنچه که در این فیلم گفته شده، قسمتی از واقعیات است. تاریخ هم چیزی نیست که قسمت‌های خوب‌اش را برداریم و بقیه را پنهان کنیم. ظاهر امر این است که ما ایرانی‌ها نگاهمان به تاریخ، به میوه خریدنمان شبیه شده است. میوه‌های سالم و رسیده را برمی‌داریم و کال ها و لکه‌دارهایش را کنار می‌زنیم. در مورد تاریخ اما، این نوع نگاه نوعی خود گول زدن است. اگر نخواهیم بگوئیم دروغ پردازی. این گونه نگریستن به تاریخ بدون تردید، فاجعه آمیز خواهد بود. به همین جهت نوشتن این مقاله، از نظر من، یک وظیفه‌ی وجدانی قلمداد می‌شود.

این قلم بارها گفته و نوشته که رضا شاه، پس از کریم خان، اولین پادشاه فارس زبان و نسبت به آب و خاک ایران دل سوز بوده است. او یک پادشاه آبادگر بود و خاطره‌ی شاه عباس صفوی را در اذهان زنده می‌کرد. اما ای کاش پیش از انقلاب مشروطه ظهور کرده بود. او سنت استبدادی پادشاهان پیش از مشروطه را استمرار بخشید و با روش‌های استبدادی و روحیه‌ی دیکتاتوری، دست آوردهای انقلاب مشروطه را به باد فنا داد. اکثر هموطنانی که از این فیلم استقبال کردند و بسیار تحت تأثیر قرار گرفتند، یا علاقه‌ای به خواندن تمامی زیر و بم‌های تاریخ را ندارند و یا اصلن خود را از خواندن دور نگه داشته‌اند، و آنچه به صورت صوت و تصویر به آنها عرضه می‌شود، برایشان غنیمت است و همان شنیده‌ها و دیده‌ها، پایه‌های اعتقادی و استدلالی آن‌ها را شکل می‌دهد. این گونه یک سویه نگریستن سبب می‌شود که در موقع ضرورت، دسته جمعی فاجعه‌ای به وجود بیاوریم مانند فاجعه‌ی ایران بر باد دِه بهمن ۵۷.

مردم ایران در این مقطع تاریخی به دنبال کی راه افتادند و رهبری‌اش را پذیرفتند که او پیش از آن نظریاتش را در دو کتاب نوشته و اعلام کرده بود. اما مردم بی آنکه نظریات این شخص را در باره‌ی حکومت و حکومت اسلامی خوانده باشند، با شعار خدا- قرآن- خمینی، خُرد و کلان سرها را رو به آسمان گرفتند و به دنبالِ تصویر رهبر آینده‌شان در کره ماه گشتند.

امروزه هم همین فکر با همان ابعاد، جامعه‌ی ما را تهدید می‌کند. زیرا مشاهده می‌شود که در مسیر آگاهی نسبت به واقعیات تاریخی، تغییری رخ نداده است. و هم چنان به آسانی تحت تأثیر کلمات شیوا و پرهیجان و پاره‌ای تصاویر قرار می‌گیریم. تا بار دیگر با این میزان از آگاهی و بر اساس آنچه را که باور داریم و می دانیم، فاجعه‌ی تازه‌ای به بار بیاوریم.

بار دیگر تاکید می‌کنم که حضور رضا شاه در صحنه‌ی تاریخ ایران منشاء دگرگونی‌های بزرگی بود. اما این همه‌ی تعریف از رضا شاه نیست.

ما همه می‌دانیم که رضا شاه یک سرباز درس نخوانده و تقریباً بی‌سوادی بود. او حق داشت که بین مدرنیسم و مدرنیته، تفاوت معنائی قابل نباشد. اما امروز پس از نود سال اگر ما هم مفاهیم در بر گیرنده‌ی مدرنیسم و مدرنیته را ندانیم، می‌تواند سبب قضاوت‌های نادرست شود که شده. به همین جهت است که یک قرن است در راه آزادی، کشته می‌شویم و هر روز فاصله‌‌‌مان با آزادی بیش تر می‌شود.

مدرنیسم در رابطه با اندیشه و تفکر و چه گونگی رها شدن نیروهای فکری جامعه در حیطه‌ی فلسفه و دانش است. که لازمه‌ی آن، آزادی تفکر، آزادی بیان، آزادی قلم و هرگونه آزادی فردی و اجتماعی دیگر بوده است. مانند آزادی جمعیت‌ها و تشکل‌های گوناگون که مجموعه‌ی آن را می‌توانیم “نهادهای ملی” بنامیم. مانند احزاب، اتحادیه‌ها، سندیکاها و انجمن‌های کوچک و بزرگ با هدف‌های گوناگون.

حاصل مدرنیسم توسعه‌ی علم و دانش بود. توسعه‌ی علم به پدید آمدن و رشد تکنولژی انجامید که به صنعت و تولید انبوه، رسید. اکنون لازم به گفتن نیست که راه آهن، هواپیما و هرگونه ماشین و هر چیز دیگری که سبب تسهیل زندگی بشر گردید. فرآوردهای مدرنیته خوانده می‌شوند که این مدرنیته خود فرزند و یا حاصل مدرنیسم بوده و هست. بنابراین با خرید فرآورده‌های مدرنیته و نصب آن در کشورمان، نمی‌توانیم مدرن بشویم. همان طور که گفته شد، برای مدرن شدن اسباب و علل دیگری لازم بود که محل رشد آن ذهن و مغز انسان بود.

امروزه تمام جوامعی که نتوانسته و یا نخواسته‌اند که وارد مرحله‌ی مدرنیسم شوند، همگی خریدار مدرنیته‌ی کشورهایی هستند که مرحله‌ی مدرنیسم را پشت سر گذاشته‌اند.

بنابراین اگر یک کشور خریدار مدرنیته، اعلام و یا ادعا کند که به زودی ژاپنِ دوم می‌شود، یا دروغ می‌گوید و یا راه را گم کرده است.

ترقی و پیش رفت به معنای درستِ کلمه وقتی آغاز می‌شود که انسان از زیر یوغ سنت‌های کهن مذهبی و استبدادی بیرون بیاید. انسانی که به هیچ شمرده می‌شود و هیچ گونه اجازه و امکان مشارکت در امور اجتماع را ندارد و ترس بر سرش سایه افکنده، هرگز به مرحله‌ی اکتشاف و یا اختراع نمی‌رسد. در ایران، وضع از این که گفته‌ام بدتر بوده است. تا آنجایی که یک ضرب المثل وِرد زبانِ همگان بوده “زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد”، بر عکس آنچه که در کشورهای پیش رفته‌ی جهان رخ داد، اولِ آزادی‌های فردی و اجتماعی، بالا رفتن ارزش فرد در جامعه و انواع آزادی‌های لازمه‌ی یک فرد در جامعه بود.

حاصلِ تفکرات مدرن در مغرب زمین رسید به شعار “همه برای فرد و فرد برای همه”، در ایران اما این شعار معکوس شد “همه تحت فرمان یک نفر”. در کشور ما، این “همه” در نظام‌های استبدادی به هیچ تبدیل شد. یعنی تمامی ملت در راه بُردِ جامعه کوچک‌ترین نقش تعیین کننده‌ای نداشت. که در حقیقت مدرنیسم با به هم زدن این رابطه آغاز شده بود. و نه تنها هزاران فکر و عقل جانشین یک فکر شد، بلکه انسان به مقام والای انسانی خود رسید.

به اصل سخن بازگردیم. بر اساس تعریف دموکراسی که اولین ره آوردِ مدرنیسم بود هیچ “یک” نفری نمی‌تواند و نباید تمامی امور جامعه را به خود اختصاص دهد.

کاری که رضا شاه کرد. او به جای همه فکر کرد. به جای همه تصمیم گرفت و عمل کرد. در قدم اول تمامی احزاب سیاسی را که در انقلاب مشروطه به وجود آمده بودند، تعطیل کرد. حتا شنیده بود تعدادی از جوانان تهران انجمنی برپا کرده‌اند به اسم “انجمن جوانان ترقی خواه”، رضا شاه در زمان تصدی نخست وزیری، علاقمند شد که در یکی از جلسات این جوانان شرکت کند. آن‌ها در خیابان عین‌الدوله جلسه‌ای برپا کردند و رضا شاه هم به عنوان مهمان شرکت کرد. چند نفر از جوانان به سخن‌رانی پرداختند و گفتند که علاقمند به پیشرفت و ترقی ایران هستند و در این راه از بذل هیچ گونه کوششی فرو گذار نخواهند بود. رضا شاه در آخر پشت میکروفن قرار گرفت و از جوانان بسیار سپاس گزاری کرد و احساسات وطن پرستانه‌ی آنها را ستود و در پایان سخنانش گفت (نقل و قول) “شما این جا را تعطیل کنید، من به همه‌ی اهداف شما جامه عمل می‌پوشانم”.

اما تعطیلی این نهاد کوچک مردمی، تنها موردی بود که با سخنان محبت‌آمیز انجام شد. دفاتر روزنامه‌ها با ضرب و شتم سربازان، ویران و سپس تعطیل شد.

ای کاش سلطنت رضا شاه فقط با تعطیلی احزاب سیاسی و مطبوعات آغاز شده بود. یکی دیگر از ره آوردهای انقلاب مشروطه، مجلس شورای ملی و انتخابات مردم بود.

صد در صد نمایندگان مجلس در تهران و شهرستان‌ها، توسط نظمیه‌ی رضا شاهی دست‌چین شدند. و بدون یک نفر کم یا زیاد، دست نشاندگان و فرمان برداران دستگاه به مجلس راه یافتند. در سالیان قبل مدرس پیوسته وکیل اول تهران بود. او پس از اولین انتخابات رضا شاهی، گفته بود: “من یک رای برای خودم به صندوق انداخته‌ام. آن یک رأی چه شد؟

کارِ این گونه انتخابات به جایی کشید که خود رضا شاه نام مجلس را گذاشته بود “طویله”.

امروزه در تعریف از رضا شاه گفته می‌شود که او نهادهای مدنی را به وجود آورد. این حرف در بسیاری موارد مانند اداره‌ی ثبت اسناد و ثبت احوال درست است چون می‌خواست تتمه‌ی قدرت را از دست ملایان خارج کند. اما وزارت دادگستری، بدون قضات مستقل، فقط یک کاخ بود.

رضا شاه با توسل به زور تمامی دست آوردهای مشروطه را تعطیل کرد. در این فیلم گفته شده است که کشور در حال سقوط بود. نه چنین نیست. فقط مشروطه‌ی نوپا پس از قرن‌ها استبداد، نهال ضعیفی بود که می‌بایست توسط وطن‌پرستانِ جامعه روز به روز این نهال نوپا، رشد می‌یافت و قد می‌افراشت. اگر رضا شاه چنین کرده بود، به عنوان پدرِ دموکراسی ایران در تاریخ جاودان می‌ماند. همان گونه که در هند اتفاق افتاد و یا آن طور که آتاتورک عمل کرد.

توسل به زور برای پیشبرد اهداف یعنی چشم بستن به واقعیات و امکانات جامعه، کاری که رضا شاه در مورد کشفِ حجاب کرد. یک حکم حکومتی و فرمانِ اجرای آن به شهربانی‌های کشور. و پاسبانانی که به جای کلاه باید سر می‌بردند. کارِ توسل به زور به آنجا کشید که پاسبان‌ها در تمامی شهرها، چادر را از سر زنان می‌کشیدند و اگر زن شیون و زاری به راه می‌انداخت لگدی هم نثار پهلویش می‌کردند. تقریباً هم‌زمان آتاتورک هم دست به چنین برنامه‌ای زد. برای این کار آموزش‌های لازم را در مدارس دخترانه به وجود آورد. پیش از آن که به قدرت کامل برسد، در منطقه‌ی سیواس، مهمانی بزرگی برقرار کرده بود. از دوست دختر خود، خواهش کرد که روسری‌اش را کنار بگذارد. جلوی درِ مهمانی هم ایستاد و از همسران متحدانش تقاضا کرد که کشف حجاب از آن‌ها شروع شود. حتا همسر یکی از دوستانش را در آغوش گرفت و گفت: “حیف این زیبایی نیست که پوشیده بماند”. در تمام دوران قدرتش هم برای کشف حجاب به زور متوسل نشد. زنان ترکیه در نهایت آزادی هر کس خواست روسری یا چادرش را برداشت و هر کس نخواست بدون هیچگونه اشکالی، با حجاب بیرون آمد. امروز در ترکیه و ایران نتیجه‌ی کار ان دو رهبر را می‌بینیم. و این درس را به ما می‌دهد که اگر با زور چادر زنان را برداری، کسی دیگر می‌آید و با زور چادر سرشان می‌کند. به جای عامل زور، عامل فرهنگی باید به کار گرفته شود.

در این فیلم آمده است که رضا شاه گاری حامل پول دولت را ضبط کرد و به مصرف توسعه‌ی ارتش رسانید. آخر چه کسی می‌تواند به این حرف افتخار کند؟ در هر جای دنیا اگر یک وزیر، به پول دولت دستبرد می‌زد محاکمه و زندانی می‌شد. حال ببینیم رضا شاه با این پول‌ها چه کرد. ارتش را توسعه داد. این درست. افسرانی تربیت کرد و به عنوان فرمانده‌ی سپاه شهرستان‌ها، و در بسیاری موارد پست استانداری و یا فرمان‌داری را هم به آن‌ها واگذار کرد.

همین افسران و همان پادگان‌های نظامی، تبدیل شدند به شمشیر رضا شاه.

به مجردی که رضا شاه در تهران از نظر پیشبرد اهدافش دچار بن بست می‌شد، همین افسران سیل تلگرافات تهدید‌آمیز را روانه‌ی هئیات دولت و مجلس می‌کردند. تهدید به این که می‌آییم و تهران را اشغال می‌کنیم. وقتی در یکی از این بن‌بست‌ها از مقام نخست وزیری استعفاء داد، سیل این تلگرافات لرزه بر اندام ملیون و مجلسیان انداخت و سبب شد که با قدرتی بیشتر به نخست وزیری بازگردد. ارتش ساخته و پرداخته‌ی رضا شاه جز این موارد و بعد آتش گشودن روی مردم، اقدامی به معنای حمایت از تمامیت ارضی ایران نکرد. و در دوران بیست ساله‌ی قدرت رضا شاه، قسمت‌هایی از خاک ایران به نفع همسایگان تجزیه شد. به شرح زیر:

۱- ارتفاعات آرارات کوچک

داستان از دست رفتن این نقاط این است که ترکان با کردهای ترکیه در جنگ بودند، کردها به این نقاط از خاک ایران عقب نشینی کردند. رضا شاه موافقت کرد که ارتش ترکیه برای سرکوبی کردها وارد این مناطق شود. اما بعد از سرکوبی کردها، ترکیه این مناطق سوق‌الجیشی را تخلیه نکرد. کار به مذاکره‌ی بین دولتین کشید. در مذاکره پیشرفتی حاصل نشد. بالاخره نمایندگان ترکیه مستقیماً به رضا شاه مراجعه کردند و رضا شاه این سرزمین‌ها را به دولت ترکیه بخشید.

این قرارداد توسط فروغی نخست وزیر در سال ۱۳۱۱ امضاء شد.

۲- منطقه‌ی قـُطّور

این منطقه را دولت عثمانی در زمان محمد شاه از ایران متنزع کرده بود. اما مالکیت ایران بر این منطقه بارها توسط مجامع بین‌المللی اثبات شده بود. و سفرای کشورهای روس و انگلیس تعهد کرده بودند که این زمین‌ها را به ایران باز گردانند. اما در سال ۱۳۱۳ طبق پرتکلی که بین ایران و عثمانی به امضاء رسید تنها قسمت کوچکی از این منطقه به ایران پس داده شد. و در مقابل مناطق اطراف رود قره سو نیز از کشور جدا شد (۱) و باز در منطقه‌ی “بارژگه” در منطقه‌ی کردنشین زمین‌هایی به ایران واگذار شد که با ارزش سرزمین‌های آرارات و سایر قسمت‌های جدا شده، قابل مقایسه نیست.

۳- در مرز افغانستان (۲)

مرزهای ایران و افغانستان پس از تجزیه‌های دوران قاجار، موارد اختلافی داشت. که دو کشور به حکمیت یک قاضی ترک تن در دادند. و این قاضی به نام فخرالدین پاشا مناطق “مرسی آباد” و “آسپران” و هم چنین قسمتی از دریاچه‌ی نمک به نام “نمکسار” را به افغانستان واگذار کرد که در مجموع یکصد و شصت فرسخ مربع از خاک ایران جدا می‌شود.

۴- مقداری از سرزمین‌های نفت‌خیز ایران در فاصله‌ی قصرشیرین و خانقین، در سال ۱۹۱۳ به نامِ پروتکل اسلامبول، با فشار دولت انگلیس در ایام تعطیلی مچلس از ایران جدا می‌شود.

بدیهی است به نفع عثمانی. زیرا هنوز کشور عراق به وجود نیامده بود. این سرزمین‌ها جزو قرارداد دارسی با دولت ایران بود و در حال تجزیه از ایران نیز به قدرت خود باقی ماند.

این تغییرات مرزی احتیاج به تصویب مجلس داشت. و شرایط تصویب مجلس در زمان رضا شاه در سال ۱۳۱۳ فراهم شد. یعنی مجالس قبل از به قدرت رسیدن رضا شاه، چنین قراردادی را هرگز امضاء نکردند.

این اختلاف به اضافه خط مرزی با کشور تازه تأسیس عراق سالیان سال در حال مذاکره‌ی بی نتیجه بودند، زیرا دولت انگلستان به زیانِ ایران و به نفع عراق پیوسته می‌کوشیده. در نهایت نماینده‌ی عراق با رضا شاه ملاقات کرد و به موجب اراده‌ی شخصی رضا شاه پروتکل بی‌سامانِ ۱۹۱۳، در سال ۱۳۱۶ به تصویب رسید و به موجب این تصویب‌نامه یکهزار و هشتصد و سیزده کیلو متر مربع از اراضی نفت خیز ایران، از کشور جدا شده و به عراق رسید. جالب این که امتیاز استخراج نفت این مناطق جدا شده از ایران به “شرکت نفت خانقین” رسید و این شرکت تا سال ۱۳۵۲ جمعاً مبلغ یک میلیون و نهصد هزار لیره به دولت عراق پرداخت کرد. این مبلغ را مقایسه کنید با درآمد سالانه‌ی نفت ایران، در همان سال‌ها، البته روند جدایی سرزمین‌های دیگری از ایران هم‌چنان در زمان سلطنت محمد رضا شاه ادامه داشت که موضوع این مقاله نیست.

باری، زور می تواند ملتی را خاموش کند اما برای برخورد با قدرت‌های خارجی پشتیبانی مردم خود را نیاز دارد که پیوسته از آن محروم بوده است.

رضا شاه با زور احزاب را تعطیل کرد، روزنامه‌ها را بست و روزنامه‌های سر بفرمان ایجاد کرد برای او مشارکت مردم در امور کشورشان هیچ ارزشی نداشت و حتا سنگ جلو پا تلقی می‌شد. به همین دلیل در تمامی سال‌های قدرت او حتا یک نفر با رأی مردم به مجلس راه پیدا نکرد. به جای توسعه‌ی نهادهای مردمی، تقلب در انتخابات را برگزید. تا آنجا که این تقلب در کشور ما نهادینه شد. مردم هم ارزش رأی را فراموش کردند.

در این فیلم گفته شده که رضا شاه با کوچک‌ترین سوء ظن اطرافیان خود را می‌کشت اما گفته نشد که در طول سلطنت او چند هزار نفر از مردم ایران کشته شدند و یا داور بعد از آنهمه خدمات گران‌بهایش چرا خودکشی کرد. (۳)

رضا شاه در توسعه‌ی فرهنگ هم کوشش کرد. سالی ۵۰ نفر از دانشجویان مستعد را به اروپا می‌فرستاد. اما گفته نشد که چند نفر از این تحصیل کردگان به نظام رضا شاهی وفادار ماندند. چرا همین به فرنگ فرستادگان به جای تشکر، رهبری مخالفین را به دست گرفتند و چند درصد آنها یا پیوسته در زندان عمر گذراندند و یا خانه نشین شدند.

این دانشجویان در غرب با بنیادهای دموکراسی آشنا شدند. دیگر نمی‌توانستند روش‌های دیکتاتوری و استبدادی را تاب بیاورند.

کشور ما یکصد و پنجاه سال است که به میدان جنگ سنت و مدرنیسم تبدیل شده. سنت دینی و سنت استبدادی، سنگر به سنگر با مدرنیسم در نبرد است. به همین دلیل چهار پادشاه آخر، از داشتن یک آرامگاه ابدی در ایران محروم بوده‌اند.

شما دوستان اگر روز خروج محمد رضا شاه را ندیده‌اید، حتمان در فیلم‌های خبری دیده‌اید، شادی و پای کوبی مردم را هم ناظر بوده‌اید. همین مردم در موقع خروج رضا شاه، شادی و پای کوبی کردند و نزدیک‌ترین همکارانش در مجلس علیه او سخن‌رانی کرد. نامِ دوران اقتدار او را هم گذاشتند سال‌های سیاه. اما این پدر و پسر هر دو خواهان ترقی ایران بودند بدون دخالت ایرانی. در نتیجه‌ی دور ماندن مردم از سیاست نه آنها به جایی رسیدند و نه مردم. به همین دلیل این جنگ بی امان از صد سال تجاوز کرده. جنگ برای رسیدن به آزادی را می‌گویم که با شکست سنّت چهره خواهد نمود.

تا زمانی که ما به سنّت استبدادی احترام می‌گذاریم و به خاطر همین وفاداری مجبور به کتمان حقایق می‌شویم، در مداری بسته به دور خود خواهیم چرخید.

ناصر شاهین پر

آگست ۲۰۱۳

پانوشته ها:

۱- توضیحات بیشتر در کتاب “مناطق جدا شده از ایران در دوران معاصر” به کوشش حمید رضا مسببیان

۲- همان

۳- برای تعداد کشته شدگان زمان رضا شاه مراجعه کنید به کتاب “تاریخ بیست ساله” تألیف حسین مکی

زنان و مصدق: نگاهی به مقاله نوشین احمدی خراسانی - محمد صفوی





با شروع یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و آغاز دوبارۀ فعالیت کنشگران جنبش زنان در داخل کشور، به تازگی دومین بخش از مقاله نوشین احمدی خراسانی تحت عنوان «مطالبات ما و منفعت عمومی زنان» منتشر شده است. [۱] در این بخش دوم که ادامه‌ی مباحث بخش اول در مورد مطالبات زنان و هماهنگی روشمند این مطالبات با خواسته‌های عمومی جامعه (مطالبات دموکراتیک مردم) است نویسنده به عرصه‌های مختلفی از جمله به تجربه مبارزات زنان در تاریخ معاصر ایران نقب می‌زند و به شرایط پیچیدۀ سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ نگاهی گذرا و اشاره‌وار می‌اندازد. نوشین احمدی دو روش و رویکرد عمدۀ زنان فعال آن دوره (دوران پُرتلاطم نهضت ملی شدن صنعت نفت) را نسبت به مسئله «حق رأی زنان» (به عنوان کانونی‌ترین خواسته‌ی زنان در آن دوره) بر می‌شمارد که یکی روش و نگرش صدیقه دولت‌آبادی است و دیگری، شیوۀ برخورد زنان حزب توده در بحبوحه آن سال‌هاست. نویسنده سپس در ادامه‌ی کندوکاو خود، عدم ایستادگی دکتر محمد مصدق نسبت به احقاق «حق رأی زنان» را مورد چالش قرار می‌دهد:



«… نمونه دیگری که می‌توان در شناخت نحوه هماهنگی میان مطالبات عمومی و مطالبات جنسیتی در تاریخ معاصر ایران ذکر کرد، دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت است. می‌دانیم که در آن برهه، «حق رأی زنان» در لایحه انتخابات دولت دکتر مصدق به دلیل مخالفت های مذهبیون افراطی و غیرمذهبی های زن ستیز، (و عدم ایستادگی خود مصدق) بالاخره حذف شد…»



در این نوشتار کوتاه، قصد نقد نگرش و راهکارهای عملی و شدنی که در مطلب ارزنده و آموزنده نوشین احمدی خراسانی برای دست یافتن به این هماهنگی و نهایتاً، شکستن بن‌بست‌های موجود در راه فعالیت‌های مدنی و برابری خواهانه‌ی جنبش زنان آمده است را ندارم. در این نوشته سعی کرده‌ام به موضع مصلحانه‌ی دکتر مصدق نسبت به حقوق زنان و شرایط بسیار سختی که این نخست وزیر در آن قرار گرفته بود بپردازم. پیش از هر چیز باید به یاد داشته باشیم که «اعطای حق شرکت زنان در انتخابات» قانونی که مصدق عرضه کرد در دور دوم زمامداری ایشان (از تیرماه ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲) عرضه شده است؛ یعنی دورۀ پُر تلاطمی که فقط ۱۳ ماه طول کشید و بعد هم به کودتا و به سرنگونی دولت منتخب و ملی دکتر مصدق انجامید. او در تلاش بود که به اصلاحات پر دامنه‌ای، ازجمله اعطای حق شرکت زنان در انتخابات همت گمارد و سلطنت مشروطه‌ی ایران را بر مدار دمکراسی واقعی قرار دهد. در طول سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ایران ما با دوره‌ای از کشاکش‌های فرسایندۀ سیاسی و اجتماعی روبرو می‌شود که نمونه مشابهی ـ به جز تلاطم‌های انقلاب مشروطیت ـ نداشته است. دوره‌ای محمد مصدق به عنوان نخست‌وزیر و نماد مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت، با چالش‌های بسیار عظیمی روبرو بوده است. بعد از قیام تیر ۱۳۳۱ و بازگشت مجدد مصدق به قدرت، او با مشکلات فزاینده‌تری روبرو شد که بخشی از این مشکلات، ناشی از فشار قدرت‌های بزرگ استعماری بود و بخش دیگر، برآمده از جزم اندی‌شان و متعصبین تنگ‌نظر بود که منافع خود را بر منافع ملی مرجح می‌دانستند. اگر بخواهم مجموعه موانع و مشکلاتی که بر سر راه مصدق وجود داشت را در این مختصر بیان کنم می‌توانم به طور کلی به دو نکته اشاره کنم:



یکم: در مورد فشارهای خارجی و نقش قدرت‌های استعماری که در مقاله به آن‌ها اشاره‌ای نشده است. در مورد این برهه پر تلاطم، «معدودی از صاحب نظران مثل کدی، کاتوزیان و به درجه کمتری کاتم بر اهمیت عوامل داخلی و خارجی – هردو – تاکید کرده اند…»(۲) تا آنجا که به عوامل خارجی مربوط است، کمتر از یک سال پس از قیام شکوهمند۱۳۳۱، دولت انگلستان که بازگشت مجدد دکتر مصدق به نخست‌وزیری را خلاف منافع خود می‌دید روابط دیپلماتیک خود را با ایران قطع کرد. در آمریکا آیزنهاور از حزب جمهوری‌خواه به قدرت رسید و با یک چرخش به راست شدید، مخالف هر گونه استقلال‌خواهی کشورهای جهان سوم از جمله ایران شد؛ زیرا او متوجه شده بود که تلاش مصدق فقط برای ملی کردن نفت نیست بلکه مصدق خواهان خارج شدن از رابطه سلطه و تابعیت و نیز خواهان تغییرات و اصلاحات بنیادی در ساختار اجتماعی قدرت در ایران است. تلاشی که می‌توانست هم از نفوذ نادرست قدرت خارجی بکاهد و هم ارتجاعیون داخلی را به عقب براند و از سوی دیگر تلاشی که می‌توانست برای عموم مردم ایران یک قدم غول‌آسا به جلو باشد؛ بنابراین از سال ۱۳۳۱ است که طرح کودتا برای خنثی کردن اقدامات اصلاح‌طلبانه مصدق، مشخصاً از طرف نیروی خارجی، آغاز می‌شود، که هم اکنون خوشبختانه بخشی زیادی از اسناد و مدارکی که مربوط به این مداخلات است در دسترس عموم قرار دارند. «از طرفی هم شوروی در زمینه اقتصادی با دولت مصدق همکاری نکرد و حاضر نشد 20 میلیون دلاری را که ایران از جنگ دوم جهانی در آن کشور داشت به دولت باز پس دهد و…»(۳) این‌گونه فشارها و مداخلات سلطه‌جویانه خارجی، فشار مضاعفی را بر دکتر مصدق برای پیشبرد اصلاحات اجتماعی داخلی از جمله: «حق رأی زنان» وارد کرد… این مستندات نشان می‌دهند که در آن شرایط بغرنج و با وجود فشارهای داخلی و خارجی، مصدق نسبت به استقلال ملت ایران و اصلاحات ساختاری (از جمله «حق رأی زنان») بی‌تفاوت نبوده و عملاً پیگیر این قضیه بوده است که اگر این پیگیری و استقامت در مصدق وجود نداشت، قدرت‌های استعماری دلیلی برای سرنگونی دولت ملی مصدق، پیدا نمی‌کردند.



دوم: و اما در مورد نیروهای عقب گرا و زن ستیز داخلی که نوشین احمدی خراسانی در مقاله‌اش به آن‌ها به درستی و منصفانه اشاره کرده است با ایشان همراه و هم عقیده‌ام. برای اطلاعات بیشتر، نکات زیر را در تأیید نقش بازدارندۀ این نیروها ذکر می‌کنم: تصور من این است که اقدامات ترقی‌خواهانه و اصلاح‌طلبانه مصدق برای به وجود آوردن تغییرات ساختاری درون جامعه ایران بیش از هر چیز دیگر باعث خشم و عصبانیت نیروهای زن ستیز و افراطیون مذهبی داخلی شد و اتفاقاً به همین دلایل بوده است که به مرور، مذهبیون افراطی به صفوف کودتاچیان علیه مصدق پیوستند تا بتوانند همچنان ساختارهای قدیمی قدرت را نسل به نسل حفظ کنند!



دکتر مصدق علاوه بر این که در دوره دوم زمامداری خود قانون حق شرکت زنان در انتخابات را عرضه کرد، درعین‌حال، تلاش‌های مهمی را در زمینه اصلاحات اجتماعی نیز عرضه کرد. دکتر مهدوی [۴] در مورد بخشی از برنامه‌های اصلاحی و گستردۀ مصدق می‌نویسد: «اصلاحات جامع و ساختاری: برنامه ۹ ماده‌ای مصدق شامل اصلاح قانون انتخابات (شرکت زنان در انتخابات)، نظام قضایی، قانون مطبوعات، قانون کار، مالیات، آموزش، بهداشت, شوراها و اصلاحات ارضی بود. بر اساس این طرح, بیش از ۰۰۰ ۴۰ روستای کشور برخوردار از شوراهای نیمه انتخابی می‌گشتند. وی شاه را مجبور ساخت تا زمین‌های دربار را به دولت واگذار نماید تا از آن طریق به کشاورزان منتقل شود. دانشگاه تهران را از نظر مالی مستقل از دولت اعلام نمود. تحصیلات رایگان و اجباری را نهادینه کرد. استقلال کانون وکلا را به رسمیت شناخت. وزارت جنگ را به وزارت دفاع ملی تغییر داد. بودجه ارتش را کاهش داد. مصدق، نخستین نخست‌وزیری بود که حتی پیش از پاره‌ای از دول غربی فرمان داد تا مذاکرات مجلس شورا به طور مستقیم از رادیو پخش شود. در سال ۱۳۳۱، از مجموع ۲۷۳ نشریه موجود در ایران، هفتاد نشریه برعلیه مصدق آزادانه قلم می‌زدند. بنیادی‌ترین اصلاح ساختاری دولت مصدق در شعار «اقتصاد بدون نفت» تجلی می‌یافت. توفیق نسبی‌ مصدق در بازسازی اقتصاد بدون نفت، صادرات ایران را ۱۳% افزایش و واردات آن را۵۰% برای مدت زمانی محدود کاهش داد. این تراز مثبت تجاری نشانه آشکاری برای یک شروع خوب در جهت تغییرات بنیادی در ساختار اقتصادی بود. از نظر سیاسی، اقتصاد بدون نفت، گامی اساسی در مقابله با دولت رانتیر و استبداد نفتی‌ در ایران بود. ویژگی دولت رانتیر این است که به سهولت، وابستگی خود به منابع داخلی درآمد را کاهش داده و از همین رو، متکی به طبقات اجتماعی نیست. شیوهٔ مدیریت درآمد نفت در دولت رانتیر، دولت را از جامعه، مستقل و در برابر شهروندانش غیرپاسخگو می‌سازد.»(۵)



در مورد «قانون حق شرکت زنان در انتخابات» اسناد، گزارش‌ها، کتاب‌ها و منابع فراوان پژوهشی و مستقل وجود دارد از جمله پژوهش دکتر خسرو شاکری (زند) در کتاب «غروب شوکت جناب اشرف احمد قوام السلطنه(۴)» یکی از این کتاب‌هاست. ایشان می‌نویسد: «می‌توان به درستی حدس زد که یکی از دلایل کاشانی – شاید نه مهم‌ترین آن- برای مخالفت با دور دوم اختیارات قانونی مصدق این بوده باشد که طی آن مصدق قانونی را برای اعطای حق شرکت زنان در انتخابات عرضه کرد- حقی که از دوران مشروطه به دلایلی [...] از جمله نقش مدرس در مجلس دوم شورای ملی، با آن مخالفت ورزیده بودند. (۶) همین طرح قانونی مصدق بود که با مخالفت ملایان روبرو شد و تحریکات و همکاری آنان را با کودتاچیان افزایش داد. اهمیت این قانون چنان بود که سفارت فرانسه در تهران گزارشی به تاریخ پانزده‌ام دی‌ماه ۱۳۳۱ به وزارت خارجه دولت متبوع خود می‌نویسد: طرح اصلاح (قانون) انتخابات که دکتر مصدق به آن قوت قانونی خواهد بخشید فرصتی برای کارزاری برای اعطای حق رأی به زنان، امری که در ایران کاملاً تازه است. در واقع در این کشور فمینیسم هنوز دوران کودکی خود را می‌گذراند. آزادی نسبی زن مسلمان ایرانی توسط رضاشاه محدود به برداشتن حجاب و دفع حرم بود که تغییرات مهم اجتماعی دیگری را موجب شد. (اما) هرگز مسئله این نبود که تا اعطای حق رأی به زنان پیش رود و اگر یک کنگره زنان خاور زمین – که در آن نمایندگان کشورهای عربی و ترکیه شرکت جستند – در زمان پادشاه پیشین در تهران اجازه برگزاری گرفت به این شرط بود که هر گونه مسئله سیاسی (در آن) ممنوع باشد. کاردار فرانسه با استهزاء می‌افزاید که در آن کنگره رضاخان برای زنان «در واقع تنها از قیمت پارچه ها سخن رفت»! (کتاب دوم، ص ۷۸-۷۹)



ناگفته پیداست که منابع و پژوهش‌های تاریخی، اغلب به ضعف و طفولیت اندیشه‌های فمینیستی و برابری خواهانه در ایران تأکید گذارده‌اند. این نارسایی ساختاری ای بسا یکی از مهم‌ترین موانع بر سر راه اصلاحات ترقی‌خواهانه دکتر محمد مصدق به ویژه اصلاح قانون انتخابات و حق مسلم شرکت زنان در رأی‌گیری به حساب می‌آید.



پانوشت:



۱. لینک مقاله نوشین احمدی خراسانی



http://www.feministschool.com/spip.php?article7366



۲. جان فوران. مقاومت شکننده تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سال‌های پس از انقلاب. ترجمه احمد تدین. ص۴۴۰



۳. پیشین، ص۴۳۹



۴. مجتبی‌ مهدوی، استاد علوم سیاسی و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه آلبرتا، کانادا.



۵. مجتبی مهدوی، محمد مصدق و تجربه اصلاح انقلابی.



http://shahrgon.com/2013/8/16/%d9%85%d8%ad%d9%75%d8%af-%d9%85%d8%b5%d8%af%d9%82-%d9%88-%d8%aa%d8%ac%d8%b۱%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%b5%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c/



۶. خسرو شاکری، استاد بازنشسته تاریخ، پاریس. تاریخ نگاری جایگاه زنان در جنبش مشروطه پیشنهاد حق رأی برای زنان و ردّ آن در مجلس دوم شورای ملی گزارش خبرنگار تایمز از تهران، ۹ اوت ۱۶۱۹۱۱ حامیان حق رأی زنان بایستی ممنون باشند که حتی در بُحبُحهء دشواری‌ها و گرفتاری‌های ایران در حال حاضر که پادشاه پیشین [محمدعلی شاه] پرچم افراشته و جنگ داخلی در جریان است، ۱۷ یک حامی حق زنان در مجلس ایران پیدا شده است.



او کسی جز حاجی وکیل‌الرعایا، نماینده همدان نیست که در سوم اوت مجلس را با دفاع جانانه خود از حقوق زنان در شگفتی کرد. مجلس در حال مذاکره آرام نظام‌نامه [انتخابات] بعدی بود که باید در پائیز انجام گیرد و به ماده مربوط به محرومیت زنان از حق رأی رسیده بود ۰مذاکره بر سر مسئله‌ای به این روشنی غیرضروری به نظر می‌رسید و هنگامی که وکیل‌الرعایا به پشت تریبون رفت و صریحاً اعلام کرد که زنان صاحب روح و حقوق‌اند و بایستی حق رأی [هم] داشته باشند، لرزه به تن مجلسیان افتاد.



آری تا کنون وکیل‌الرعایا سیاستمداری جدی بوده است، [اما] مجلس به نطق جنجالی او با سکوت مرگباری گوش داد ۱۸ و نمی‌توانست بداند که آیا این یک شوخی بی‌موقع بود یا اظهاریه‌ای جدی. سخنران از علماء خواست ازو پشتیبانی کنند، اما حمایتی دیده نشد. مجتهدی که وی با دست به او با اشاره برد از جای خود بلند شد و رسماً اعلام کرد که هرگز در زندگی نگون‌بختانه‌اش گوش‌هایش با چنین اظهارات ناپاکی مورد حمله قرار نگرفته بودند



نظرات «مدرس» در مخالفت با حق رای زنان:



[سید حسن] مدرس [قمشه‌ای]: از اول عمر تا حال بسیار [رویدادها] در برّ و بحر اتفاق افتاده بود برای بنده، ولی بدن بنده مد، و امروز بدنم به لرزه در آمد. اشکال بر کمیسیون اینکه اولاً نباید نسوان را در [ردیف] منتخبین برد که [چه] از به لرزه نی کسانی که حق انتخاب ندارند نسوان هستند، مثل اینکه بگویند از دیوانه‌ها نیستند، سُفها نیستند. این اشکال است بر کمیسیون.



و اما جواب [ی که] ما باید بدهیم از روی برهان [باشد]. نزاکت و غیر نزاکت رفاقت [یا عدم رفاقت] است. از روی برهان باید صحبت کرد و برهان این است که امروز ما هرچه تأمل می‌کنیم می‌بینیم خداوند قابلیت در این‌ها قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب را داشته باشند. مستضعفین و مستضعفات و آن‌ها [زنان] از آن نمره [شمار] اند که عقول آن‌ها استعداد ندارد، در تحت قیمومیت، «الرّجال قوّامون علی النّساء» : گذشته ازین که در حقیقت نسوان [که] در مذهب اسلام ما تحت قیمومیتند رجال هستند. مذهب رسمی ما اسلام است. آن ها [که] در تحت قیمومیت اند ابداً حق حق انتخاب نخواهد داشت. دیگران باید حفظ حقوق آن ها را بکنند که خداوند هم در قرآن می فرماید در تحت قیمومیت اند و حق انتخاب نخواهند داشت، هم [در امور] دینی و هم [در امور] دنیوی. این مسئله [ای] بود که اجمالاً عرض شد … پس هرجا که قانون اسلام است، باید دقت کرد سرِموئی بر خلاف نباشد. ۲۱( همان، ص ۱۵۳ ) …»



سرانجام، مجلس با افزودن شاهزادگان بلافصل، ابناء و اخوان پادشاه بر شرایطی که کمیسیون آورده بود، لیست محرومان از حق رأی، از جمله زنان را تصویب کرد.

کسی با شما نبود؛ پاسخ مهشید امیرشاهی به جاعل تاریخ علی میرفطرس




من چندی پیش مطلبی نوشتم در بارهُ کتابی ارزشمند و پژوهشگری قابل احترام. امروز خبر شدم قلمزنی که نه نوشته هایش در خور صفت ارزشمند است و نه خودش شایستۀ احترام – زیرا نادرستیش در شرح وقایع، چه شخصی و چه تاریخی، زبانزد است – آن را دستاویز ساخته تا ابراز وجودی کند. چند سطری خطاب به من بر کاغذ آورده است شامل نقل قول هایی نیمه کاره از سخنان من که مفهوم نهایی را نمی رساند، ذکر اشعار بی مناسبتی که در نهایت مفهومش کمانه می کند و اظهار فضل هایی که از بضاعتش بیرون است. در این چند سطر رنگ باختۀ ترس خورده محض احتیاط چند تعریف از من و چند مجیز به مصدق هم چاشنی حرف ها شده است که اولی ها را من به پشیزی نمی خرم و دومی ها را هیچکس به چیزی نمی انگارد. در حقیقت نه شخص او را می توان جدی گرفت نه حرف هایش را، با این حال مطلب حاضر را می نویسم تا چند نکته را به او متذکر شوم و برای آنهایی که هنوز درست نشناخته اندش روشن کنم.

اول و مهمتر از همه اینکه این آقا مجاز نیست به من دوست خطاب کند حتی با افزودن کلمۀ سابق – چون آشنایی ما به دو سه دیدار در کافهُ کلونی (و نه کولونی) آن هم متجاوز از بیست سال پیش ختم می شود – یعنی دورانی که در تلاش معاش تازه دستش به دامان داریوش همایون بند شده بود که به من معرفیش کرد. هنوز در مراحل آغازین عذرخواهی بابت چپگرایی سابقش بود و می گفت فقیر است – ولی حقیر به نظرم آمد و در جمع شایستهُ شفقت. با گذشت زمان رنگ سیاسیش را دربست و کامل به پوزش گذشته عوض کرد. شنیده ام از این طریق فقرش رفع شده، ولی می بینم که حقارتش برجاست منتها به توهم تبلیغاتی که بیشتر خودش برای خود کرده است، این حقارت رنگ وقاحت هم به خود گرفته و به همین دلیل دیگر سزاوار ترحم نیست. می گوید به مناسبت اسلام شناسی، ملاحظاتی در تاریخ ایران و آخرین شعر ش او را به لطف نواخته ام. این حرف کذب بی غش است. چون دو تای اول را نخوانده ام تا کسی را از بابتش به لطف بنوازم و سومی را وقتی خواندم کلی به سروده و سراینده خندیدم.
دیگر اینکه نمی بایست تصور کند که چون بی حساب و مکرر دروغ می گوید و این کار ملکه اش شده است، بقیه هم به آن خو کرده اند. اگر در هر جا و هر مورد پاسخی را که شایسته است، نمی گیرد، نشانهُ ملال دیگران است نه قبولشان. کسی که از بزرگ ترین وقایع تاریخی گرفته تا شرح حیات حقیر خودش را بازنویسی می کند و به دروغ می آلاید و مصر است که تمامی این نادرستی ها را به اتکای اصل والای آزادی بیان موجه جلوه دهد باید بداند که اگر دروغ را هم بتوان مشمول این اصل شمرد، نفی و رد دروغ را نه تنها حق بلکه وظیفهُ طرفداران آزادی بیان باید دانست.

سپس اینکه او، به رغم روزآمد کردن مرتب شرح احوال و گذشته سازی های مداوم، در موقعیتی قرار ندارد که از نویسندهُ سوداگری با تاریخ، یا دیگری، برگ عدم سوء سابقه بطلبد. کسی که تا دیروز انقلابی و چپگرای تند بود و در بحبوحهُ انقلاب به فدائیان و مجاهدین شعر تقدیم می کرد و از هنگامی که شاه اللهی شد، ادعا کرد به آن ترتیب با خمینی جوال می رفته است، در مقامی نیست که به دیگری ایراد بگیرد چرا دیروز لنینیست بوده و امروز مصدقی شده است. به علاوه کاش بفهمد که قدردانی از بزرگانی که نه فقط بر سریر قدرت، که حتی در قید حیات نیستند، کمتر ارتباطی با کیش شخصیت ندارد. کیش شخصیت آن است که در حق استالین مقرر بود – اگر چند و چونش را فراموش کرده، بهتر است از هم حوزه ای های سابق بخواهد تا دروس قدیم را با او مرور کنند.

و اما نکتهُ آخر. شعری آورده از نیما یوشیج برای اثبات این که به راه خود باید برود. برود – به کمک یا بی کمک شعر – کسی مانعش نیست، منتها بد نیست بداند که از این راه بی بازگشت گرچه روزیش آمده ولی اعتبارش رفته است – از این گذر غالبا نان می توان درآورد ولی هرگز به آبرو نمی توانش خورد. اگر اینقدر را امروز نفهمد هم باکی نیست – این درسی است که تا پایان عمر در گوشش تکرار خواهد شد.

2013-08-31

منبع: سایت ایران لیبرال

اعتراف سیا به شرکت در کودتای 28 مرداد - هوشنگ کردستانی



 

سر انجام پس از گذشت شصت سال سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق، سازمان سیا با انتشار اسناد طبقه بندی شده محرمانه به شرکت در کودتای 28 مرداد اعتراف کرد.
پیشتر نیز بحث ها و گفت و گوها و کتاب های بسیاری پیرامون شرکت داشتن آمریکا و انگلیس در طراحی و پشتیبانی از کودتا صورت گرفته بود. رابین وایت در کتاب «آخرین انقلاب بزرگ» می نویسد: «محمد رضا پهلوی آخرین شاه ایران نیز در سال 1332 به شدت ضعیف و زیر نفوذ قدرت‌های خارجی بود. او هم با چنان چالشی از سوی جبهه ملی روبرو گردید. جبهه ملی به رهبری محمد مصدق نخست وزیر، ائتلافی از چهار حزب طرفدار دمکراسی و قانون اساسی بود که قدرت شاه را محدود می کرد. تلاش شاه در عزل مصدق نتیجه معکوس داد و ناگزیر از ایران فرار کرد و به رُم رفت. دودمان پهلوی در آستانه انقراض بود که سازمان سیای آمریکا و اینتلیجنت سرویس بریتانیا در هماهنگی کامل به آشوبی [کودتائی] دامن زدند که به سرنگونی مصدق و بازگشت شاه جوان به تخت سلطنتش برای یک دوره 25 ساله دیگر انجامید.» همچنین «استفان کینزر» در کتاب «همه مردان شاه» کودتای آمریکایی و ریشه های ترور خاورمیانه و سرنگونی دولت مردمی مصدق به دست عوامل خارجی را نخستین گام در مسیر سرنگونی سلسله پهلوی و وقوع انقلاب ایران تصور می کند. روند پر پیچ و تابی که تاریخ ملت ایران را دگرگون کرد و حادثه ای که بر بسیاری از رویدادهای بعدی در منطقه و جهان تأثیر ماندگار به جای گذاشت.» اما این نخستین بار است که سازمان سیا اعتراف می کند که در کودتا علیه مصدق شرکت داشته است.
در این اسناد ارجاعاتی به رمز «آژاکس» وجود دارد که رمز عملیاتی آمریکا در کودتای 28 مرداد است. در این اسناد پرونده های کرمیت روزولت مأمور اطلاعاتی برجسته آمریکا در خاورمیانه و ایران نیز مشاهده می شود.
در آن زمان آمریکا تصمیم داشته به هر شکل – قانونی یا غیر قانونی- دولت ملی مصدق را با یک دولت هوادار غرب به نخست وزیری فضل الله زاهدی عوض نماید.
اسناد می گویند:
در پایان سال 1952 روشن شد که کشورهای غربی – آمریکا و انگلیس- نمی توانند با مصدق به توافق نفتی برسند.
هدف عملیات آژاکس سرنگون کردن دولت ملی مصدق و بازگرداندن قدرت شاه و جایگزین کردن مصدق با دولتی بود که بتواند منافع غرب را در ایران تأمین نماید. قرار شد سیا همراه با سرویس اطلاعاتی سری انگلستان - MI6 - به اتفاق، عملیات سرنگونی مصدق را به انجام رسانند.
در تیرماه سال 1332 وزارتخانه های خارجی آمریکا و انگلستان مجوز آغاز عملیات را که به تأیید ژنرال آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا رسیده بود صادر کردند. تبلیغات شدید علیه مصدق به راه افتاد، از مطبوعات و برخی از روحانیون بلندپایه برای ضعیف کردن دولت مصدق استفاده شد. سرلشگر فضل الله زاهدی به عنوان جانشین مصدق تعیین گردید.
در یکی از اسناد آمده است: « از آن جا که شاه نشان داد مردی بی تصمیم است، از سوی خواهرش اشرف پهلوی برای همکاری کردن با کودتا زیر فشار قرار گرفت. »
در روز 28 مرداد تظاهراتی به طرفداری از شاه از جنوب تهران آغاز شد. عده ای از محله های دروازه غار، میدان شوش، گود عرب ها و گود زنبورک خانه، به سرکردگی جاهل های معروف به سمت مرکز شهر به حرکت در آمدند، چند تن از روحانیون و عمامه بسرها هم پیشاپیش آنان در حرکت بودند. در شکل گیری این تظاهرات سازمان سیا آمریکا نقش عمده ای داشت.
بعد از ظهر همان روز خیابان های تهران و شهرهای بزرگ در کنترل ارتش قرار گرفت. پس از اشغال رادیو تهران، سرلشگر زاهدی از مخفیگاه خود خارج شد و از رادیو نخست وزیری خود را اعلام کرد.
دفتر ستاد ارتش اشغال گردید و خانه مصدق غارت شد. افسران و شخصیت های سیاسی وفادار به دولت ملی مصدق بازداشت شدند. از آن تاریخ تا بهمن ماه 1357 ایران و تصمیم گیری های سیاسی، نظامی، اقتصادی و حتی فرهنگی آن مستقیم و غیر مستقیم زیر سلطه امپریالیسم آمریکا قرار گرفت و دمکراسی ایران به همان مصیبتی گرفتار شد که در کودتای اول مشروطیت – توسط محمد علی شاه با کمک قزاقخانه روس- و کودتای دوم – توسط رضاخان و سید ضیاءالدین طباطبائی با کمک دستگاه استعماری انگلیس- با آن دست به گریبان بود. مردم اما، مبارزه خود را در پی کودتای شوم آمریکا و انگلیس – با رضامندی یا دست کم سکوت شوروی- با روش ها و شیوه‌های جدید ادامه دادند و سرانجام توانست در سایه همبستگی ملی آزادیخواهانه که تحسین جهانیان را بر انگیخت به رغم پشتیبانی های قدرت های بزرگ جهانی، به عمر نظام سلطنت وابسته پایان دهند. پس از این پیروزی ملی، امید می رفت که استقلال واقعی کشور و آزادی های قانونی جامعه، دولت نیرومند و برخاسته از اراده مردم را پدید آورد که توان تاریخی داشته باشد تا غرامت های بیست و پنج سال اسارت و غارت و چپاول ثروت های ملی ایران را از تجاوزگران جهانی خواستار باشد و با ارائه مدارکی که در دست بود و اکنون سازمان سیا، آنرا فاش می سازد از دولت آمریکا و شرکاء غارتگر آن، حقوق ملی ایران را باز پس گیرد. اما با کمال تأسف سرنوشت خیزش ملی و آزادیخواهانه شکوهمند مردم ایران در مسیر متولیان ناباب و کارناشناس قرار گرفت و آمریکا و دستیاران جهانی آن با تحمیل هشت سال جنگ خانمانسوز و نیز ستم‌های مالی و سیاسی در صحنه های سیاست جهانی و تأمین شرایط شوم ارتجاعی و استبدادی در نظام حاکمیت های وابسته که نوع دیگری از کودتاهای نوین امپریالیستی بود، ملت ایران را از دستیابی به حقوق خود محروم ساخت.
اینک که رئیس جمهوری اسلامی از گفتگو با آمریکا سخن به میان می آورد و هیئت دولتی آماده «مذاکره» با آمریکا روی کار آورده است، حق ندارد در موضع ضعف و تسلیم از حقوق ملی ایران به سود قدرت طلبی های سیاسی و تضمین بقای نظام چشم پوشی کند و همانند «مذاکرات دریای مازندران» منافع تاریخی و ملی ایران را به یغما دهند و غرامت های جنگ عراق را به فراموشی بسپارد.
رئیس جمهور جدید اسلامی به هر شیوه و سیاستی که روی کار آمده، زمانی جامعه ایران موجودیت دولت آنرا به رسمیت خواهد شناخت که مشاهده کند آنچه بیان کرده است - چه پیش از انتخابات و چه در مراسم سوگند «تحلیف»- به آن عمل می کند و اگر همانند پیشینیان خود در منبر تبلیغات سخن ها ئی بگوید که مغایر کردارهایش باشد و منافی خواست های مردم، نسبت به این دولت نیز همانگونه داوری خواهد شد که مردم از دولت پیش و دولت های منفور گذشته بیاد دارند.
از آن گروه از نمایندگان مجلس اسلامی که دارای عرق ملی و مدافع منافع ملی هستند انتظار می رود با پیشنهادها و پافشاری های خود از مسئولان اجرایی جمهوری اسلامی قاطعانه بخواهند در «مذاکرات» نسبت به غرامت های ناشی از غارت بیست و پنج سال منابع زیرزمینی ایران چشم پوشی نکنند. این سخن «شرط» بلاغ است.

بازندهُ سوم - رامین کامران






لبهُ حقیقت تا وقتی با آن لجاج کنید تیز است، وقتی نرم میشود که آنرا بپذیرید. این حکم کلی را همهُ کسانی که در بارهُ بیست و هشت مرداد دروغ پردازی کرده اند به تجربه دریافته اند چون تاوان کارشان را به اجبار پرداخته اند.

در دوران مصدق اعضای سه خانوادهُ دیگر سیاسی ایران که وراثشان هنوز، گاه در عین عوض کردن نام، در صحنهُ سیاست ایران جولان میدهند، در برابر وی صف آرایی کرده بودند: رادیکال های چپگرا، هواداران حکومت اتوریتر پهلوی، اسلامگرایان. پس از کودتا این هرسه ناچار شدند تا با دروغبافی نقش خود را در سقوط وی دگرگونه جلوه دهند و به درجات مختلف پیامدهای این نادرستی را تحمل کنند. موضعگیری آنها در حق مصدق تابع گزینهُ اساسی شان در باب نظام سیاسی بود و قبول نادرستی تهمتهایشان مستلزم پذیرش اینکه آن گزینه از اصل خطا بوده است. دلیل عمیق مقاومتشان در پذیرش حقیقت این بود، نه فقط دعوا بر سر تفسیر یک واقعهُ چند روزه. قبول حقیقت در حکم پذیرش حقانیت مصدق بود که برایشان مشکل بود و برای بعضی هنوز هم هست.

گروه اول که به شدیدترین شکل به مصدق حمله کرده بود و او را نمایندهُ امپریالیسم آمریکا و... خوانده بود و به همین خاطر گرفتار بی آبرویی بود، سریعتر از آن دو دیگر تکلیف خود را با ۲۸ روشن کرد. اول به این دلیل که در انجام آن نقشی نداشت و دوم از این جهت که قربانی آن شد. مشکل توده ایها قبول نادرستی سیاستشان در حق مصدق بود، باطل بودن نگاه دوقطبی و جنگ سردی شان از دیدگاه منافع ایران و در نهایت بی اعتباری داستان دیکتاتوری پرولتاریا. کار توسط کسانی شروع شد که از حزب توده بریده بودند و کم کم از سوی همهُ چپگرایان پذیرفته شد، بخصوص پس از سقوط شوروی.

آریامهری ها برندهُ اصلی کودتا بودند و مروج دروغ بزرگ «قیام ملی». تا وقتی بوق دستشان بود و نفس داشتند در آن دمیدند و تا موقعی که زور داشتند صدای بقیه را خفه کردند. وقتی ملت بساطشان را با انقلاب بر هم ریخت، مدتی سکوت کردند تا روایتی رویزیونیستی سر هم کنند که محورش جدا کردن بیست و پنج و بیست و هشت مرداد بود بلکه افسانهُ قیام به این ترتیب ترمیم شود. ولی این داستان مضحک در برابر حقیقت تاریخی دوام نیاورد و ته مانده اش هم با اقرار نامهُ اخیر سیا از هم پاشید و آن بخش از سلطنت طلبان را که به افکار لیبرال بستگی پیدا کرده اند، از کشیدن بار سنگین این دروغ تاریخی رهاند. باقی هم ماندند تا افسانهُ قدیم را نشخوار کنند و حسرت نظام آریامهری را بخورند.

آخرین گروه اسلامگرایان هستند که فدائیانشان از روز اول با مصدق دشمنی کردند، کوشیدند خودش را بکشند و چون نتوانستند، به وزیر خارجه اش تیر زدند و سید کاشی شان هم که از نیمهُ راه از مصدق برید و به کودتا پیوست. دروغ اینها که هنوز هم تبلیغ میشود این است که پیروزی های نهضت، چه در ملی کردن نفت و چه در سی تیر مدیون سید بود و وقتی او رفت حریفان توانستند مصدق را سرنگون سازند. این یکی ها چون هنوز سرپایند تصور میکنند زورشان به حقیقت میرسد.

تا وقتی هرسه دروغ میبافتند، بار لطمات این کار را به شراکت هم تحمل میکردند. هر یکی که از دور بیرون رفت بار باقی را سنگینتر کرد و امروز هر چه هست سهم اسلامگرایان است و بس. به علاوه شرکای سابقشان با قبول خطا به صف مدعیان پیوسته اند و از آنهایی که جا مانده اند، حساب میخواهند. تغییر جهتی که یکی دو سال است در پژوهش های مربوط به ۲۸ مشاهده میشود و از امسال عیان تر شده و از این پس بسیار روشنتر هم خواهد شد، توجه به نقش روحانیت به طور عام و اسلامگرایان به طور خاص در سقوط مصدق است و نقد دروغهایی که خود اینها بافته اند. ۲۸ هیچگاه صرفاً معضل تاریخی نبوده است، وجه سیاسی آن همیشه در نظر کسانی که بدان پرداخته اند، اهمیت بارز داشته و حال نوبت رسیدن به حساب آخرین گروهی است که از این واقعه منتفع شده.

شرکت در کودتا

اسلامگرایان تنها گروهی هستند که از یک طرف از کودتا نفع سیاسی بردند چون گزینهُ لیبرال که دشمنش میداشتند، به این ترتیب از صحنه بیرون رانده شد، و از طرف دیگر از احساسات ضدآمریکایی که پس از کودتا در ایران ریشه دواند و رشد کرد، بیشترین بهره برداری را کردند. طبعاً بدون اینکه هیچوقت حاضر شوند به نقش خود در سقوط مصدق اقرار نمایند.

تا به حال دو ضربهُ اساسی متوجه دروغهای اسلامگرایان در این باب شده است. حکایت بهبهانی و دیگر آخوندهای درباری از همان دوران روشن بود ولی از وقتی گزارش ویلبر منتشر شد و همه فهمیدند که مقداری هم از پولهای کودتا برای سید کاشی فرستاده شده، همانقدر که حکومت لب ورچید، پژوهشگران هم تشویق شدند تا پیگیر مسئله بشوند و نقش روحانیان را به عنوان عوامل داخلی کودتا که در مقابل نقش ارتشیان و لشوش، نسبتاً در پرده مانده بود، بهتر روشن کنند.

ضربهُ دیگر نکتهُ مهمی بود که سه سال پیش فاش شد. بنی صدر در مصاحبه ای که با رادیو فردا انجام داد، به همکاری خمینی با کودتاچیان اشاره کرد. البته مخالفت و حتی دشمنی خمینی با مصدق را همه میدانستند، یعنی بعد از پیروزی خمینی این امر بر همه معلوم شد. قبل از آن خود خمینی چیزی بروز نمیداد تا به قول خودش «خُدعَه» کرده باشد، آنهایی هم که خبر داشتند دم برنمیاوردند. حکایتی که بنی صدر نقل کرد این بود که خمینی که آن زمان با بهبهانی، یعنی درباری ترین آخوند و نه حتی با سید کاشی که مدتی با مصدق همراهی کرده بود، نزدیک بوده است، در کوششی که اولی محض تمهید مقدمه برای کودتا انجام داده، نقش داشته و به عنوان پیک از سوی بهبهانی به دیدار بروجردی رفته تا از وی فتوایی محض زمینه سازی برای کودتا بگیرد!

امام آمریکا ستیز

خلاصه اینکه موضعگیری خمینی علیه آمریکا که از ابتدای دههُ چهل شروع شد، به رغم شدت و حدتش، ناگهانی بود و بر همکاری قبلی نقطهُ پایان مینهاد ـ درست مثل موضعش در قبال سلطنت. حتی میتوان گفت که ابراز مخالفتش با آمریکا پیامد درافتادن او با سلطنت بود و به این دلیل واقع شد. میخواست به شاه حمله کند و چون میدید که او به پشتیبانی آمریکا سرپاست، حامیش را هدف قرار داد.

تغییر جهت ناگهانی وی در حکم از زمین برداشتن گفتاری ناسیونالیستی بود که ابداً به اسلامگرایی ربط نداشت و به دلیل بی عملی جبههُ ملی بر زمین مانده بود. وقتی سازمانی که اساساً هوادار استیفای حقوق ملت ایران و استقلال این کشور بود و بنیانگذارش اولین مطلب حقوقی را در ضدیت با کاپیتولاسیون به زبان فارسی انتشار داده بود و از همهُ اینها گذشته، خودش با کودتایی که همین آمریکا در آن نقش اصلی را بازی کرده بود، سرنگون گشته بود، اعطای امتیاز کاپیتولاسیون را به مشاوران نظامی آمریکا عاطل بگذارد و در باب آن موضعی که باید نگیرد، طبیعی است که بالاخره یکی دیگر این کار را خواهد کرد. چپگرایان که حرفشان در این باب پیش ملت خریدار نداشت و از حلقهُ همیشه کوچک هوادارانشان فراتر نمیرفت و از همهُ اینها گذشته، مجال نفس کشیدن هم نداشتند، پس میماندند اسلامگرایان که این کار را کردند.

آمریکا ستیزی خمینی که به سرعت باعث تبعیدش شد و از سوی حکومت بسیار گناه بزرگتری محسوب گشت تا مقابله با اصلاحات ارضی و حق رأی زنان، از این زمان شروع شد. خمینی شعاری را تصاحب کرد که به دلیل طبع سیاسی و تعقیب دائم اخبار سیاسی از ورای نشریات، اهمیت و کارآییش را دریافته بود. در همان زمان این گفتار استقلال طلبانه بردی داشت که اصلاً با گفتار اسلامگرا قابل مقایسه نبود و در سالهای بعد و در نهایت طی انقلاب اسلامی هم خمینی را در موقعیتی قرار داد که بتواند یک رشته از خواست های تیپیک انقلاب های جهان سومی را که برای همهُ دنیا آشنا و برای چپگرایان و نیز ناسیونالیستها جذاب بود، در گفتاری که لعاب اسلام داشت، به دیگران عرضه بدارد و راه جلب هوادار و رسیدن به پیروزی را در برابر خویش بگشاید. دوباره متعادل شدن گفتار خمینی، یعنی دوباره رو آمدن بخش اسلامگرای آن که بی عنایتی مردم بدان از همان خرداد چهل و دو آزموده شده بود، ماند برای بعد از قدرتگیری و دیدیم که چه به سر ایرانیان آورد.

انگل ملی گرایی

در حقیقت، به رغم آنچه که بسیار تکرار شده است و بسا اوقات انعکاس لاف و گزاف خود اسلامگرایان است، جاذبهُ گفتار خمینی از همان دههُ چهل بیشتر از وجه استقلال طلبانهُ آن نشأت میگرفت که از دیگران دزدیده بود و قوهُ محرکه اش آن نیرویی بود که از دلبستگی مردم به کشورشان برمیخاست. از آن روزگار تا به امروز، هر گاه این دو انگیزهُ ایدئولوژیک (ملی گرایی و اسلامگرایی) در یک جهت حرکت کرده، توانسته مردم را به دنبال خود بکشد و هرگاه بینشان جدایی افتاده، اولی سلامت مانده و دومی از رمق افتاده است. در ایران اگر اسلامگرایی قدرتی به هم رسانده، از طفیل میهن دوستی مردم این کشور است و اگر توانی دارد از نیرویی است که به این ترتیب از رقیب ایدئولوژیک خود مکیده. به همین دلیل هر ضربه ای که این حیات انگلی را مختل سازد، به میزان قابل توجهی از نیروی اسلامگرایی میکاهد. در اهمیت نقد اسلامگرایی و گفتار مذهبیش شکی نیست، ولی نقد دروغهای ملی گرایانهُ آن نیز به همین اندازه اهمیت دارد. خود نظام دینش را به ملی گرایی، مثل خیلی دینهای دیگر که به چپ و راست دارد، انکار میکند. ولی نباید در تحلیل آن و شناخت نقاط ضعفش، ادعاهای خودش را ملاک قرار داد.

اگر اسلامگرایان میکوشند تا ۲۸ را کم اهمیت جلوه بدهند و اصلاً مایل نیستند که صحبت از نقش روحانیت در آن زمان به میان بیاورند، برای این است که میدانند همکاری با آمریکا و انگلیس قبحش از همکاری با دربار بیشتر است و بخصوص با مواضعی که بعد از انقلاب اتخاذ کرده اند، برای خودشان جز ضرر و برای مخالفانشان جز سود نخواهد داشت. ولی امروز نوبتشان شده و باید جریمه را به تمام و کمال تأدیه نمایند.

شرکت سهامی مسئولیت

از ابتدای وقوع کودتا مسئولیت آن یکسره بر عهدهُ آمریکا نهاده شد. سالها همه از کودتای آمریکایی صحبت میکردند ـ صفت «آمریکایی ـ انگلیسی» چند سالی است که باب شده و همه گیر هم نشده. عاملین داخلی کودتا هم، به دلیل اینکه از خود ابتکار عمل و قابلیتی نداشتند، کمتر مورد توجه قرار میگرفتند. این وضعیت باعث شده بود تا بدنامی کار هم عملاً به تمامی نصیب آمریکا شود و دیگر شرکا بهره ای که باید از آن نبرند. با انتشار اسناد کودتا که متأسفانه در اقساط طویل المدت انجام میپذیرد، این وضعیت در حال تغییر است.

اگر شریک اصلی خارجی که انگلستان باشد، این اندازه بر افشا نشدن اسناد پامیفشارد، به این دلیل است که میخواهد نقشش مکتوم بماند و از آن صحبتی در میان نیاید. میبینیم که دستگاه های تبلیغاتیش با کمال میل از «کودتای آمریکایی» صحبت میکنند تا فروتنی انگلیسی ها در این باب دارند خدشه دار نشود. از سوی دیگر شاهدیم که روحانیان و بخصوص اسلامگرایان هم که تا به حال با وقاحت تمام از قبول مسئولیت خویش و پرداخت تاوانی که ملازم آن است، سر باز زده اند، اصلاً دلشان نمیخواهد از این کودتا صحبتی در میان بیاید، چه رسد پرداختن به کمکشان در اجرای آن.

میشنویم که بعضی میگویند که افشای بخش جدید اسناد ۲۸ به قصد جلب محبت حکومت فعلی ایران انجام گرفته است. مطمئن نیستم این برداشت درست باشد، اگر هم آمریکایی ها در زمان کلینتون چنین تصوری داشته اند بسیار بعید میدانم که هنوز نفهمیده باشند که حکومت اسلامی اصلاً علاقه ای به طرح این موضوع ندارد. حتی برعکس، شاید متوجه شده باشند که افشای اسناد راز چندانی از بدکاری شصت سال پیش آنها را فاش نمیسازد و زیان عمده ای هم متوجهشان نمیسازد، ولی در عوض به حکومتی که دشمنش میدارند جداً ضرر میزند. حساب بی پایه نیست، شریک پیدا کردن در بی آبرویی بارشان را سبک میکند. تصور نمیکنم اشارهُ خودشان به ممانعت انگلستان از انتشار اسناد هم از سر اتفاق صورت گرفته باشد.

اگر انگلستان شریک جرم دیروز و متحد امروز آمریکاست، در عوض اسلامگرایان یاور دیروز و دشمن امروزش هستند. داستانهایی که هر بار راجع به انتشار اسناد کودتا به دلیل وجود فلان قانون در بارهُ نشر اسناد دولتی و... به ما عرضه میدارند باور کردنی نیست، همانطور که قصهُ آبکی دور ریختن یا سوختن آنها. این کار از روز اول تابع عوامل سیاسی بوده و تا روز آخر هم خواهد ماند. باید صبر کرد و دید ایالات متحده که یک دل دارد و دو دلبر، تکلیف خود را در این میان چگونه روشن خواهد کرد.

۳۰ اوت ۲۰۱۳

به نقل از ایران لیبرال