ایران نوین

ایران نوین

Tuesday, September 29, 2009

در دادگاه های استالین چه گذشت

هفتم نوامبر 1917 انقلاب شوروی که حاصل تلاش رهبران حزب بلشویک از جمله لنین ، تروتسکی بود به پیروزی رسید و حزب با تقسیم کار و وظایف در میان رهبران و اعضای خود هر یک را به گوشه ای جهت تثبیت و تحکیم حاکمیت و ایده های کمونیستی گسیل داشت . شور و حرارت پیروزی انقلاب و سرمستی از این پیروزی و همچنین ایدئولوژی خاص کمونیستی ، فضایی در حزب بلشویک و جامعه انقلابی فراهم نمود که رهبران حزب را در شرایطی آرمانخواهانه به تقلای گسترش آن در تمام جهان واداشت تا به اصطلاح طعم شیرین انقلاب پروتریایی به رهبری بلشویکها کام ملت های جهان و خلق ها را شیرین نماید ! غافل از آنکه اژدهای خفته دیکتاتوری به کمین نشسته و مترصد فراهم شدن فرصتی است تا سربرآورد . رهبر حزب به دلیل بیماری و سکته های پشت سرهم آرام آرام از صحنه سیاسی و نظریه پردازی کنار رفت و سرانجام لنین در سال 1922 تسلیم مرگ شد ، اما جالب آنکه از تمامی اعضای ارشد و رهبران حزب ، لنین تنها فردی بود که به مرگ طبیعی بدرود حیاط گفت و سایر اعضای حزب فرجامی متفاوت داشتند . آنان یا ترور شدند و یا در دادگاه های تاریخی محکوم به اعدام گشته ، به جوخه تیرباران سپرده شدند .

چهار دادگاه فرمایشی ، دهها متهم و احکام سنگین اعدام ، حاصل تصفیه های خونینی بود که استالین به واسطه آن توانست مقصود خود که همانا تسخیر تمامی ارکان قدرت و برپایی نظام تمامیت خواهانه بود را با رعب و وحشت و سرکوب برقرار سازد . نظامی که ایدئولوژی پایه آن و خشونت و قتل و سرکوب ابزار آن بود .

در این نوشته سعی بر آن است تا بدون ارائه تحلیل و اعمال نظر شخصی تنها با بیان و شرح تاریخ و وقایع روی داده در آن دوران قضاوت را بر خوانندگان واگذار نموده و واکنش های جهان در همان دوران تشکیل دادگاه های نمایشی مجددا بازخوانی و با نگاه امروزی به آن توسط خود خواننده مقایسه گردد .

" او توطئه گری بی پرنسیب است . در جهان همه چیز تابع حرص و آز بی حد و حصر او برای رسیدن به قدرت و حاکمیت مطلق است . او همیشه آماده است برای از میان برداشتن ما ، همواره تغییر کند و حتی به شکلی اساسی دگرگون شود . او تنها نگاهش را به حاکمیت مطلق دوخته است و برای دستیابی به آن هیچگونه رحم و گذشتی را روا نمی دارد و به محض دستیابی به آن تمامی عوامل یاری دهنده به خود را نابود می سازد . استالین عطش انتقام جویی بی پایانی دارد و همواره خنجرش را در زیر لباسش پنهان می کند . "

سرگئی بوخارین

1928 در ملاقات با کامن اف

در سال 1934 یعنی در سرآغاز سالی که پاکسازی های گسترده استالین در اتحاد جماهیر شوروی در حال برنامه ریزی بود و همچنان حذف برخی عوامل و اعضای حزب به واسطه ترور ادامه داشت ، سرگئی میرونویچ کیراف ، رهبر سازمان حزب کمونیست در لنینگراد و از منتقدین اقتصادی دبیرکل حزب توسط فردی گسیل شده از سوی استالین به نام نیکلایف به قتل رسید . شاید در ابتدا قتل کیراف با تاکتیک حذف تدریجی مخالفان صورت گرفت اما بعدها دستاویزی شد تا اکثر مخالفان و حتی افراد نزدیک به خود استالین به جوخه های تیرباران سپرده شوند و در واقع حذف ، سرکوب و پاکسازی حزبی با عمیق جلوه دادن این ترور و انگیزاسیون روندی سریع و ناگهانی بخود بگیرد تا بصورت جمعی در دادگاه به محاکمه و سپس از میان برداشته شوند تا آنانی که در پی اجرای وصیت نامه لنین بودند و برای اجرای آن قصد برکناری دبیرکل حزب را داشتند از سر راه او کنار گذاشته شوند . این که عنوان شد شاید در ابتدا ترور کیراف تاکتیک اصلی برای حذف ناگهانی مخالفان نبود به این دلیل است که ابتدا این ترور به برخی نفوذی ها که از مرزهای شوروی وارد شدند نسبت داده شد و بعدها آن ترور با اتصال نفوذی ها که ده ها تن از آنان اعدام شده بودند به مخالفان بهانه ای بزرگ برای حذف آنان برپا ساخت .

وصعیت اقتصادی شوروی در آن سالها روز بروز در حال سقوط بود و فشار اقتصادی و عدم پایبندی به وعده ها سبب انتقاد هایی از سوی فعالان حزب و مردم شده بود و با افزون شدن فشارهای سیاسی واکنش هایی در میان مردم پدید آمده بود به شکلی که انتشار وصیت نامه لنین ، جزوه های اقتصادی و انتقادی به شیوه حاکمیت استالین و شبنامه ها رو به فزونی بود و این امر بر ترس استالین و همچنین خشم او نسبت به مخالفان و منتقدان تاثیر فراوان داشت .

پس از قتل میرونویچ کیراف تا سال 1936 یعنی سالی که دادگاه های معروف استالین تشکیل شود ، وی با ایجاد کمیسیون هایی متشکل از جوانان حزبی اقدام به حذف افراد با سابقه ای که بعدها عناصر بریده از ایدئولوژی و غیرقابل اعتماد خوانده شدند ، نمود و در گام بعدی انحلال انجمن بلشویک های قدیمی را در سال 1935 اعلام کرد . برخی از این اعضای قدیمی باور داشتند که اعتراض آنان نسبت به ممنوع الچاپ شدن برخی آثار لنین ، انتقاد به وضعیت موجود و شخص استالین و مواجهه با کتابهایی که بطور مستمر به تملق نسبت به استالین می پرداختند از دلائلی بود که فشار بر آنان را افزون ساخت . از سوی دیگز پنهان کاری های استالین و ترس او از برملا شدن جنایاتش ، از جمله اعدام های مستمر ، تبعید ده ها هزار جوان مخالف به اردوگاه های کار اجباری ، اعدام کودکان بی سرپرست به اتهام سرقت و داشتن بیماری های مقاربتی ، قتل و ترور مداوم سران ارتش و ... سبب شد نزدیکان وی نیز به دلیل اطلاع از این جنایات در تیررس استالین قرار گیرند و یک به یک حذف شوند . در واقع تمامی همرزمان وی که روزگاری پابه پای یکدیگر تزار را سرنگون ساخته بودند اینبار خطری برای او محسوب می شدند ، اما دستاویز اصلی که می توانست کار را برای استالین به راحتی به پایان رساند ، انگیزاسیون و همچنین پافشاری بر اعتراف برخی از اعضای حزب در جاسوسی و قتل کیراف بود .

به هر روی دادگاه های استالین با قرائت کیفرخواست و اعلام اتهام ها آغاز شد . خیانت به طبقه کارگر ، جاسوسی ، خرابکاری ، کشتار جمعی از کارگران ، احیای سرمایه داری ، مشاوره جهت ترور رهبران شوروی ، از جمله اتهامات مطرح شده و تماما غیر مستند بود و عجیب آنکه با آن همه دستگاه عریض و طویل امنیتی حتی یک نسخه سند و مدرک دال بر اثبات اتهامات مطروحه ارائه نگردید و با توجه به شرایط بین المللی و سوالات فراوان در خصوص اسناد و مدارک ، ویشنیسکی دادستان کل کشور و منتسب استالین جهت توجیه غیر مستند بودن اتهامات به دفاعی غیر منطقی پرداخت و در دومین جلسه دادگاه گفت :

"جرم محکومان مسلم و آشکار است و سوال پیرامون اسناد و مدارک صحیح نیست ، چراکه طبق اصول عمده علوم مربوط به امور جنایی ، ارایه اسناد ضرورتی ندارد "

نکته جالب ، بازتاب دادگاه های استالین در شوروی و جهان بود ، چراکه وقتی برخی سران حزب محکم و استوار می ایستادند و می گفتند من مجرمم و باید اعدام شوم و در اعترافات سنگین با یکدیگر رقابت می کردند ، شگفتی بسیاری در میان ناظران پدید می آورد .

برخی از حضور روانشناسان و کسانی در زندان خبر می دادند که به امر هیپنوتیسم وارد بودند ، برخی شکنجه های قرون وسطایی را دلیل این اعترافات می دانستند و برخی تکنولوژی سرد شکنجه ، مواد مخدر و داروهای روانگردان را سبب صراحت در این اعترافات دروغ می خواندند ولی جالب تر از همه این ها عدم اقناع اذهان عمومی ، برخی نزدیکان به استالین ، مطبوعات و دولتها در این اعترافات بود . چراکه هرگز مجرم بودن افراد و حقانیت استالین نه بر کسی آشکار گردید و نه کسی بر آن باور داشت و واژگانی از مشکوک بودن دادگاه ها گرفته تا خواندن استالین بعنوان فردی دروغگو ، جاعل ، جائر و جنایت کار در مطبوعات دنیا منتشر گردید .

چند ماه پیش از آغاز محاکمات یعنی در اوایل سال 1936 سازمان امنیت شوروی طبق دستوری مشخص جلسه مشاوره ویژه با یکصد نفر از اعضای ارشد خود تشکیل می دهد و از توطئه ای بزرگ علیه رفیق استالین خبر می دهد . در این جلسه به ریاست ماچالوف به اعضا عنوان می شود که رهبری این توطئه بر عهده تروتسکی ، زینویف و کامنف و برخی دیگر از رهبران معترض است . ریاست جلسه که به نمایندگی از استالین سخن می گفت افزود دفتر سیاسی استالین و شخص وی این توطئه را مطلقا صحیح می داند ، از این رو وظیفه هر یک از بازپرسان ، گرفتن اعتراف از متهمان است . بر این اساس کمیته ای تشکیل و از بین آن چند گروه تحقیق و بازپرسی ایجاد نمود و ریاست آنرا به یاگودا ، کمیسر امور داخله واگذار کرد . همچنین مقرر گردید چند مامور مخفی که سابقه دوستی با متهمان را داشتند در زندان در کنار آنان قرار دهند و رهبری توطئه توسط متهمان اصلی را در اعترافات بیان نمایند و تاکید گردد که این افراد بر واژه خیانت اصرار فراوان ورزند و خود را بصورت مستمر خائن معرفی کنند .

در کل طرح استالین از این قرار بود که ده ها متهم که شخصیتی ضعیف تر از سایرین داشتند را به زندان مرکزی منتقل نمایند و با قراردادن شرایط سخت زندان و شکنجه ، توطئه علیه استالین ، به رهبری تروتسکی و برخی اعضای ارشد حزب که مخالف وی بودند را اعتراف کنند .

روزها بازجویی ادامه داشت و متهمان به شکل باور نکردنی در برابر تمامی فشارها مقاومت می کردند ، حتی اعتراف جاسوسان گسیل شده از سوی سازمان امنیت تاثیری بر روان آنان نداشت و نمی توانست مقاومت آنان را درهم بشکند و به همین دلیل استالین روز بروز عصبانی تر از قبل به دستگاه امنیتی و معاون خود یژوف می تاخت . در این شرایط بود که اندیشه ای از ذهن یژوف گذشت و با احضار یکی از متهمین به دفتر خود وی را بی گناه خوانده و برای اثبات آن و مراتب اخلاص خود به حزب خواهان همکاری وی شد . این امر سبب گردید که اولین اعتراف ها آغاز گردد و متهمین دیگر از جمله زینویف و کامنوف عامل اصلی ترور کیراف معرفی شوند و تصمیم آنان برای قتل استالین در ردیف اتهامی آنان بر اساس این اعترافات شود . گزارش عملکرد بازپرسان ، لحظه به لحظه برای استالین قرائت می شد و وی بر اساس برنامه خود اتهام هایی که باید مورد اعتراف متهمان قرار گیرد را بر آن اضافه و یا حذف می کرد .

شخص بعدی که مورد نظر یژوف بود ، پیکل رئیس دبیرخانه زینویف بود ، چراکه هم بلحاظ شخصیتی انسانی لطیف و دوستار هنر و ادبیات بود و هم بلحاظ جایگاه شغلی می توانست اعترافاتش مورد پذیرش سایرین باشد . بنابراین با همراه ساختن دوستانش که در سازمان امنیت نیز شاغل بودند و تغییر دادن شرایط بازجویی و وعده هایی به او که دوران اسارت را در یکی از تاسیسات ساختمانی در ساحل ولگا خواهد بود اورا نیز تسلیم نمودند . اما همچنان تیم بازپرسی در گرفتن اعتراف از سایر متهمان ناکام بود و همین امر سبب فریادهای خشم آلود استالین بر سر مجریان این پروژه شد تا در جلسه ای اضطراری راهی برای خروج از بحران و کاهش خشم دیکتاتور فراهم آورند . جلسه ای که میان ماچالوف و بازجویان تشکیل شد به بحث پیرامون متهمین و شیوه بازپرسی پرداخته شد که در این میان صورتجلسه ابلاغی کمیسر در خصوص منع شکنجه متهمان که در آن روزها به صورت نمایشی تنظیم شده بود از جمله موانع در اعترافگیری خوانده شد ، پس از طرح این موضوع سخنی از سوی ماچالوف مطرح گردید که سرآغاز اعترافگیری های آتی در سیستم امنیتی شوروی شد ، وی اظهار داشت که " به شما از جانب کمیسر اعلام می کنم که از این پس می توانید طبق تشخیص عمل کنید و هرکاری دلتان می خواهد انجام دهید ، از سر و کول متهمان بالا بروید و پیاده نشوید تا اعتراف بگیرید . " این جمله برای بازپرسان بسیار آشنا بود چرا که بار اول آنرا در سال 1931 از زبان استالین در اعتراف گیری از برخی رهبران منشویک ها شنیده بودند و با این تکرار دیگر حجت را بر خود تمام شده می دیدند .

در حین بازجویی ها که در زیر شکنجه صورت می گرفت مسائلی چون اعتقادات شخص ، فشار بر خانواده و مسائل عاطفی نیز در دستور کار قرار گرفت و با شناسایی نقاط ضعف متهمین هر یک را بگونه ای مورد آزار قرار می دادند ولی در عین حال کارآمدترین نوع اعتراف گیری شکنجه های فیزیکی و همچنین وعده های دروغین در خصوص آزادی و بی گناهی آنان بود . روزی برمان که ریاست بازپرسان را بعهده داشت هنگامی که از راهرو زندان عبور می کرد صدای نعره هایی را از یکی از اتاق ها شنید و وقتی وارد آن شد ، دید که یکی از بازپرسان " لیاند " را که استاد دانشگاه مارکسیسم لنینیسم لنینگراد است را مجبور به بلعیدن شیشه دوات روی میز نموده در حالی که ابعاد آن دو برابر مشت یک مرد بود . آن بازپرس چنان مجنون وار متهمین را آزار میداد که حتی بسیار سریعتر از بازپرسهای خبره و باتجربه به نتیجه می رسید .

در جای دیگر هنگامی که شکنجه های فیزیکی کارگر نمی افتاد فرزندان و خانواده متهمان به میدان کشیده می شدند ، مثلا اسمرینف یکی از افرادی که سالها در زندان بود و به دستور استالین در میان متهمین قرار گرفته بود در یکی از روزها با همسرش در زندان مواجه گردید که ظاهرا به وی اطمینان داده بودند که در صورت اعتراف از مرگ نجات خواهد یافت و حتی همسرش را تحت فشار وادار به همکاری نمودند تا در پروسه اعتراف گیری بازپرسان را همراهی نماید .

اما علیرغم تمامی فشارهای ممکن برخی از متهمین همچنان مقاومت می کردند و زیر بار اتهامات بازپرسان نمی رفتند و این موضوع بر خشم وصف ناپذیر استالین که همواره چهره اش را کبود و فریادش را به آسمان می برد می افزود . در جلسه ای میان ریاست بازپرسان و استالین که مقرر شده بود گزارش بازپرسی ها در اختیار استالین قرار گیرد موضوع مقاومت کامنوف و زینویف مطرح گردید . استالین پرسید : آیا می دانید شوروی با همه سرمایه هایش چه ارزشی دارد ؟ پاسخ شنید که بی نهایت است و قابل محاسبه نیست . استالین پرسید آیا کسی توان مقابله با این قدرت را دارد ؟ پاسخ شنید که هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابر آنرا ندارد . و استالین در آخرین جمله اش فریاد زد که هرگز نگویید کسی اعتراف نمی کند و تا زمانی که اعتراف نگرفتید گزارشی برای من نیاورید .

بر این اساس فشارها چند برابر شد و بازپرسی به صورت شبانه روزی ادامه یافت ، اعتراف سایرین دائما در محضر کسانی که تن به اعتراف نمی دادند بازگو می شد ، شرایط عدم رسیدگی به بیماری و یا حتی تجویز داروهایی که بیماری را تشدید می کرد لحظه به لحظه عرصه را به آنان تنگ می کرد ، بازجویی هایی از نوع انگیزاسیون آزارشان می داد ، احضار اعضای خانواده و اعترافات آنان آرام آرام درهم می شکستشان و شکنجه های بی توقف توان و یارای مقاومت را از آنان سلب می کرد و از سویی وعده های استالین ذهنشان را بازی می داد و در نهایت مقاومت به پایان رسید . این خبر و پذیرش حضور در دادگاه از سوی متهمان نتوانست جلوی شادی استالین را بگیرد و در حالی که خبر را گوش می کرد سبیلش را تاب می داد و برای اولین بار عواملش را تحسین و تشویق می نمود . پس از ملاقات استالین با متهمان اصلی و اطمینان دادن به آنان که مخالف اصلی ما تروتسکی است نه شما و مطمئن باشید به شما و خانواده شما آسیبی نخواهد رسید ، شرایط برای زندانیان تغییر کرد ، شکنجه های جسمی متوقف شد ، غذای مناسب ، پزشک و دارو ، حمام و لباس مناسب در اختیارشان قرار گرفت تا هرچه سریعتر آماده حضور در دادگاه شوند . از سویی دیگر مقدمات تشکیل دادگاه فراهم می شد و استالین شخصا در تمامی مراحل دخالت می کرد ، از انتخاب سالن دادگاه گرفته تا تعداد و نام متهمین در دادگاه اول و تا گزینش خبرنگاران که به دستور وی همه باید از کارمندان سازمان امنیت و کاملا قابل اعتماد باشند . انتخاب سالن کوچک توسط استالین عامدانه و هوشمندانه صورت گرفت تا با گنجایش محدود بتوان ورود افراد را کنترل کرد . بطور دائم بر وعده های داده شده به متهمان و آرامش دادن به آنها تاکید می شد ، روزها پیش از آغاز دادگاه دادستان منتسب استالین به تمرین با مامورانی که باید در دادگاه اعتراف می کردند پرداخت و در تمرینی دیگر برخی از ماموران خبره و آموزش دیده می باید در جای جای دادگاه مستقر شوند تا هر صدایی را بلافاصله خفه کنند . اما هیچ یک از این کارها سبب نگردید که استالین بدون احتیاط عمل کند و درب دادگاه را بروی غیر خودیها بگشاید .

دادگاه با دادستانی وینشنسکی آغاز شد ، متهمان به طریقی شگفت انگیز و غیرقابل تصور برای خود اتهام می تراشیدند ، از داشتن وکیل سرباز می زدند ، خود را بی آنکه قاضی سخنی بگوید خائن ، حقوق بگیر فاشیسم و توطئه گر علیه سوسیالیسم می خواندند و وکلای آنان با اعلام جرم و اعتراف متهمان عنوان میکردند که وکیل مدافع جهت رد اتهامات وارده قصد دفاع ندارد !

یکی از وکیل مدافعان به نام برائود که در واقع باید وظیفه دفاع از موکلین خود را انجام می داد در دومین جلسه دادگاه چنین گفت : " در این پرونده هیچگونه تردیدی نسبت به واقعیات امر وجود ندارد و حق با رفیق دادستان است که گفته : از کلیه جهات خصوصا بازپرسی ، اعتراف شهود و ... همه موارد جرم مورد تایید قرار گرفته اند پس می نشینم و در رد اتهامات موکلینم هیچگونه دفاعی ندارم ." همچنین کازناچیف وکیل دیگر متهمان گفت : " جرایم موجود در پرونده نه تنها با اعتراف متهمان ، بلکه با شهادت شهود نیز مسجل شده است . گناه متهمان از حد و اندازه خارج است . " و همینطور وکیل مدافعی دیگر به جای دفاع از موکلینش در مدح و ثنای استالین زبان به تملق گشود و گفت : " یکصد و هفتاد میلیون مردم شوروی حائلی از عشق ، احترام و وفاداری به گرد رهبر خود کشیده اند که هیچکس و هیچ نیرویی یارای درهم شکستن آنرا ندارد . "

با آن رهبر ، با آن دادستان ، با آن متملقین حاضر در امور کشوری و با آن دستگاه مخوف امنیتی نباید انتظاری فراتر از این اعترافات می رفت . حدس و گمان ها در مطبوعات جهان و همچنین ناظران ، در این اعترافات این بود که این سخنان نه از روی خائن بودن افراد است و نه از روی مجرم بودن آنان ، بلکه گروکشی زنده ماندن و سپس آزادی و رهایی از شکنجه و مصون ماندن خانواده است که افراد را وادار به اینگونه اعترافات نموده و چنین مطرح می شد که این معامله ای است که میان بازپرسان و متهمان صورت گرفته تا هرکدام به خواسته های آنان عمل کنند ، شامل رافت و رحمت رفیق استالین خواهند شد . لذا هرکدام در بیان اعتراف و پذیرش اتهام اینگونه خودرا گناه کار تر از سایرین نشان می دادند . از سویی استالین را رهبری بی نظیر می خواندند ، از سویی خودرا مجرم و از سویی دیگر فشار و شکنجه را منکر می شدند .

زینویف از اعضای ارشد انجمن بلشویک های قدیمی در آخرین دفاع خود چنین می گوید " حزب به ما اعلام خطر کرد و یادآور شد که راه ما به کجا منتهی می شود . استالین در یکی از سخنرانی های خود خاطرنشان کرد که اقدام معترضان در حکم تحمیل اراده به حزب است . اما ما اعتنایی نکردیم . "

کامنف دیگر عضو ارشد انجمن بلشویک های قدیمی می گفت : " سومین بار است که برابر دادگاه قرار دارم ، دوبار زندگی به من بازگردانده شده ، گذشت هم اندازه ای دارد . ما کار را از حد و اندازه گذرانده ایم و فراتر رفته ایم و ما مجرمیم . "

بوخارین از رهبران نامدار بلشویک ها نیز در دادگاه سوم ، شکنجه و فشار در زندان را رد کرد و گفت : " اظهارات مطبوعات جهان را مبنی بر اینکه متهمان تحت تاثیر شکنجه و هیپنوتیسم و مواد مخدر به اعتراف وادار شده اند درست نیست و این پندارهای بیگانگان و افسانه های ضد انقلاب هاست. " و در ادامه استالین را امید بشریت خواند .

کارل رادک دیگر متهم حاضر در دادگاه اظهار می داشت : " دو ماه و نیم تمام بازپرس خور را آزار دادم ، در دادگاه سوال شد که آیا به هنگام بازپرسی در معرض شکنجه بوده ام ؟ باید بگویم که در مورد من ماجرا به گونه ای عکس بود . بازپرس مر شکنجه نکرد ، بلکه من اورا آزار دادم ."

همچنین گولتسمان اعتراف کرد که " در سفری در سال 1932 به دانمارک با تروتسکی در هتل بریستول ملاقات داشته و بر ضد استالین و از میان برداشتن او توطئه کرده است . "

هرچند که دیری نپایید تا این دروغ و دروغهای دیگر توسط مطبوعات کنجکاو برملا گردد . چرا که با پیگیری آنان مشخص شد که هتل بریستول در نروژ قرار داشته نه در دانمارک و اصلا این هتل در سال 1917 از بین رفته و چنین هتلی در سال 1932 اساسا وجود نداشته است .

این آخرین به اصطلاح دفاعیات متهمان در تاریخ سوم اوت 1936 بود و همه متهمین به نوعی خود را گناهکار خواندند تا شاید آخرین امیدها برای زنده ماندن و عمل شدن به وعده های استالین وجود داشته باشد . داوران که حکم را از پیش در دست داشتند با حرکتی نمایشی و برای نشان دادن استقلال دادگاه بیش از شش ساعت در اتاق مجاور دادگاه به شور نشستند و در ساعت دو بامداد حکم اعدام از طرق تیرباران در دادگاه خوانده شد . جالب آنکه حتی پنج مامور نیروهای امنیتی که در این اعترافات ساختگی با آموزشهای لازم و برای شکستن سایر متهمان حضور داشتند نیز فردای همان روز همراه با سایرین تیرباران شدند .

هنوز سایر دادگاه های استالین آغاز نشده بود که یکی از خشونتبار ترین جنایات به دستور شخص استالین آغاز شد و آن تیرباران حدود پنج هزار نفر از معترضان و مخالفان بود و مدتی بعد ، تهیه لیست پنج هزار نفری دیگر و اعدام دسته جمعی آنان در تابستان 1937 بود .

دور دوم ، دادگاه ها با همان شیوه پیشین و همان اتهام ها ولی اینبار با متهمانی دیگر آغاز شد ، رادک ، سربریاکوف ، سوکولنیکوف و ... به اتهام همکاری با تروتسکی ، زنیوف و کامنف محاکمه شدند و فرجام آنان نیز مانند متهمان پیشین شد .

نفرت و انزجار از این اعمال استالین تمام جهان را در بر گرفت و او چه در دوران حیات و چه پس از آن ننگی بر نام خود و دوران حکومت خود نهاد که برای همیشه از وی بعنوان جنایتکار علیه بشریت یاد شود.


حمیدرضا خادم

Friday, September 18, 2009

Tuesday, September 8, 2009

تفنگت را زمين بگذار

تفنگت را زمين بگذار
كه من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز زبانِ دل -دلي لبريزِ مهر تو-
تو اي با دوستي دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد

برادر! گر كه مي خواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان كش برون آيد

تو از آيين انساني چه مي داني؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را
به خاك و خون بغلطاني؟

گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را -برادر جان-
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست

اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار
تفنگت را زمين بگذار







با صدای استاد شجریان شعر ازفریدون مشیری

بیاد جانباختگان راه آزادی ایران

با سپاس از کیانوش سنجری گرامی

Monday, September 7, 2009

جوانان جبهه ملی، سرمایه ای برای امروز و فردا

جبهه ملی ایران چندی پس از رویداد غرور آفرین 25خرداد 1360 در تلاش برای باز یافتن اهمیت و وزن گذشته ،همچون هر سازمان زنده و پویای دیگری به بازسازی خود و تعریف دوباره راه و روش ها و ایده ها پرداخت.

بار سنگین این بازسازی در جبهه ملی بر دوش اندک مردانی بوده است که باورشان بردگرگون شدن زمانه و پیشرفت اندیشه و لزوم تطبیق با آن بسیار راسخ تر میباشد تا تکیه مطلق به روش ها و منش هایی همچون سیاست صبرو انتظار و عافیت طلبی سیاسی، که دیر زمانی است کار آمدی خود را از دست داده اند. یکی از این پایمردان سخت کوش، کورش زعیم است که با درک صحیح از ماهیت حکومت اسلامی از معدود کسانی است که افکارش حاکمیت خود کامه را به چالش میکشد و از فعالیت سیاسی درک بیشتری غیر از شرکت در مراسم ختم ومحافل دوستانه با رنگ سیاسی دارد.

از همین روی جای شگفتی نیست که او درهمان ابتدای خیزش اعتراضی مردم به زندان افکنده شد و حتا پیش از آن برای دستگیری و حذف وی در برونمرز برنامه ریزی و پرونده سازی میشد. در همین راستا معدود افرادی با مطرح کردن اسب تروا سیاست فرار به جلو را گزیده و انگشت اتهام به سوی کسانی بلند کردند که حیثیت جبهه ملی در سال های اخیر،مدیون شجاعت، درایت و پایمردی آنان میباشد.

برای تاکید بر تاثیر گذاری اندیشه ی نوینی که زعیم یکی از نمایندگان آن است، یاد آورمی شویم ، نیروهای جوانی که طی سال های گذاشته به جبهه ملی پیوسته اند، همه به دور او گرد آمده و هسته ای را ساخته اند که تبدیل به نیروی مولد و زایای جبهه ملی شده است. هسته ای که شادروان ورجاوند در پرورش آن کوشید و زعیم زیر بال و پرش را پیوسته گرفت.

برای همه آنانی که طی سال های گذشته شاهد این روند تکاملی بوده اند، آشکار است که این نسل جدید، با دانش و شجاعتی که از استادان خود آموخته، آینده جنبش ملی ایران را رقم خواهد زد. تا زمانی که استعفای دسته جمعی 5 نفر عضو دفتر پژوهش بسیاری را دگرگون ساخت و به تامل واداشت. البته برای آنانی که از نا رضایتی این دوستان که بر گرفته از کار شکنی ها، تنگ نظری ها و شانتاژهای گروهی که "باند" نام گرفته است آگاه بودند، این اقدام چندان هم غیر منتظره نبود.

امروز کارشکنی "از ما بهتران" کار را به آنجا رسانده که سازمانی که زمانی با امپراتوری انگلیس دست و پنجه نرم میکرد تنها به انتشار بیانیه های ادواری به مناسبت های معین تاریخی اکتفا کرده و نه تنها امکان همبستگی نیروهای ملی زیر چتر خود را ایجاد نمیکند، بلکه باعث سر خوردگی و کناره گیری نیروهای جوان و پویای خود نیز میگردد.

این پسرفت دقیقا همانی است که حکومت اسلامی میخواهد تا از شیر بیشه، موش کوری بسازد که حتا محکوم کردن بازداشت یکی از کوشا ترین و قدیمی ترین اعضایش هفته ها به طول می انجامد.

این پدیده شوربختانه محدود به مرزهای کشورمان نمیشود. در برونمرز نیز زمانی است افرادی انگشت شمار با ادعای مالکیت تمام و کمال به هر چه که نام جبهه ملی بر خود دارد ، با روش هایی که نمونه اش را فقط در کشورهای کمونیستی دهه های شست و هفتاد میلادی میتوان یافت به تضعیف جبهه ملی مشغولند. گواهی شکست این دو باند، عدم مقبولیتشان در میان ملت ایران و بویژه نسل جوان میباشد.علی رغم آنکه محفل خارج نشین شان با ترتیب دادن مصاحبه های زنجیره ای حتا به جعل تاریخ مینشیند تا برای "از ما بهتران" مشروعیت تاریخی – سیاسی بسازد.

نسل جدیدی که به حق خود را متعلق به جبهه ملی میداند، به درستی راه خود را از افرادی که اندیشه و کردارشان هیچگونه سنخیتی با اندیشه و کردار بنیان گزاران این خانه ندارد جدا میکند. اگر جبهه ملی ای وجود داشته باشد متعلق به نسلی است که همچون دکتر مصدق می اندیشد و همچون فاطمی عمل میکند.

اکنون که ملت ایران با خروش خود جهانیان را مبهوت دلیری ودرایت خود کرده است، جبهه ملی آنجایی است که خواست های تاریخی و ملی ملت ایران در آن متبلور باشد.

یقین داریم که یاران جوان مان در ایران راه خود را خواهند یافت وبا الهام از آموزه های دکتر مصدق با تکیه بر نیروی ملت ایران به گونه ای که در خور شخصیت و جایگاه شان هست فلک را سقف خواهند شکافت و طرحی نو در خواهند انداخت.




آسمان مقدم – نیما ناصرآبادی – رضا عزیزی نژاد

اعضای کناره گرفته ی شورای عالی جبهه ملی ایران- اروپا

Wednesday, September 2, 2009

پنجمین سالروز جنبش جهانی پاسارگاد

از همین امروز به جنبش جهانی پاسارگاد بپیوندید

هفتم شهریورماه، روزی فرخنده برای دوستداران میراث فرهنگی و طبیعی ایران و همه ایرانیان است چون پنج سال پیش در چنین روزی نخستین نهاد مردمی برای پاسداشت میراث فرهنگی و طبیعی این کهن بوم و بر پایه گذاری شد. اگر چه، کمیته نجات پاسارگاد در آغاز به عنوان نهادی « ملی » برای جلوگیری از آب گیری سد سیوند و حفظ ارزش های فرهنگی، تاریخی و طبیعی دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی با همکاری گروه های مختلف مردم شکل گرفت اما چون از همان روزهای نخست، پایه گذاران این نهاد مردمی « آگاهی رسانی » برای نجات و حفظ این آثار ارزشمند را به عنوان میراث مشترک بشری و سرمایه نسل های آینده بشر به عنوان آرمان خود برگزیدند، در کوتاه ترین زمان بسیاری از مردمان ایرانی و جز ایرانی در سراسر جهان به یاری این کمیته شتافتند و نام آن را به عنوان یک نهاد فراملی و جهانی پر آوازه ساختند.

یکی دیگر از ویژگی های بارز کمیته نجات پاسارگاد که در فراگیر شدن گستره تلاش های آن موثر بوده، این که برای نخستین بار گروه های مختلف ایرانیان با هر دین و آیین و با هر اندیشه سیاسی و از هر سن و جنس و گروه اجتماعی با یک هدف متعالی مشترک یعنی « پاسداشت فرهنگ خردمدار ایران و حفظ میراث فرهنگی و طبیعی » گرد هم آمدند.

خوشبختانه در این مدت، کمیته نجات پاسارگاد توانسته است ضمن بهره بردن از توانمندی های همه یاران با هر اندیشه و از هرگروه، همچنان هویت فرهنگی و ماهیت غیرسیاسی خود را حفظ کند و با همه دشواری هایی که در این راه پیش رویش بوده، استقلال نظری و مالی خود را به هیچ روی خدشه دار نسازد و این مهم به عنوان یکی از دستاوردهای ارزشمند جنبش بیداری پاسارگاد ستودنی است.

با این که دامنه تلاش های تلاش گران این جنبش روز به روز افزون تر می شود اما شوربختانه دستان تخریب کننده میراث فرهنگی و طبیعی ایران نیز همچنان شتابنده به ویران گری مشغول است.

اکنون صدای خرد شدن تنه درختان کهنسال، صحنه فرو ریختن بناهای تاریخی، چشم انداز خشکیده رودها و تالاب ها، انقراض نسل گونه های جانوری و گیاهی، آلودگی شدید آب و هوا و فرسایش روز افزون خاک، گسترش بیابان ها و تخریب مراتع و جنگل ها ، تخریب میراث معنوی و هزاران رویداد نگران کننده دیگر را در همه جای این سرزمین پهناور می توان دید و شنید؛ اما مسئولان دولتی از یک سو به توجیه عملکرد اشتباه خود در مدیریت منابع طبیعی و میراث فرهنگی مشغولند و از سوی دیگر روند این ویران گری ها را شتاب می بخشند.

پس در چنین هنگامه ای، همه آنانی که می توانند برای نجات میراث ملی به این جنبش بپیوندند و از هر راهی آن را یاری رسانند باید بدون لحظه ای درنگ از همین امروز به خویشکاری ملی و میهنی خود عمل کنند، چون فردا دیر خواهد بود.

و اما این روزها در حالی پنجمین سالگشت آغاز جنبش جهانی پاسارگاد را گرامی می داریم که دو تن از کوشنده ترین هموندان این جنبش آقایان محمدعلی دادخواه و کورش زعیم هنوز در بند هستند؛ پس ضمن آرزوی رهایی برای این دو یار آزاده، به سهم خود این روز را به همه تلاشگران جنبش جهانی پاسارگاد شادباش می گویم و از همه به ویژه سرکار خانم شکوه میرزادگی صمیمانه سپاسگزاری می نمایم.


برگرفته از تارنمای ایران نامه

زمزمه های تغییر ساختار نظام

پس از انقلاب پنجاه و هفت در ایران و رفراندم تعیین نوع نظام ، از آنجا که حاکمان بر آن بودند تا بر پایه چاچوب خودی و افراد متعهد به نظام جمهوری اسلامی ، مدیران و مسئولان کشور را تعیین نمایند ، با گسترش نظارت ها و همچنین استصوابی نمودن آن بر ارکان انتخابی نظام حلقه خودیها را به صورت گردش در نظام مدیریتی جمهوری اسلامی برقرار سازند تا به واسطه انتخاب مردم شخصی غیر خودی بخشی از قدرت را در دست نگیرد .

بر این اساس و با این اندیشه ضمن حذف عملی دگراندیشان از صحنه سیاسی کشور و تصویب قانون های نظارتی دشوار در سر راه دگراندیشان و چیدمان نامزدهای مورد اعتماد در انتخابات گوناگون ، بدون اندک ترسی مهندسی در نحوه برگزاری انتخابات ، افرادی که باید به ظاهر منتخب باشند و همچنین میزان آرا اعلام شده در پایان انتخابات را بدست جریانی می سپارند که بتوان مصلحت اندیشانه و فارق از آرا حقیقی ، آمار دستوری را در نهایت بعنوان نتایج انتخابات اعلام نماید .



ساختار قانون اساسی جمهوری اسلامی در زمینه دستیابی افراد مستقل به ارکان قدرت به حدی بسته و مسیر آن به اندازه ای دشوار است که عملا متخصص ترین افراد تنها به دلیل دگراندیشی از هرگونه مسئولیتی دور نگه داشته می شوند . با این حال هوشمندی اجتماعی ، اپوزسیون خردمند و فشار بسیاز زیاد نهادهای مدنی و جریانهای اجتماعی و همچنین وجه اشتراکی حداقلی میان برخی نامزدها سبب می گردد که برخی از آنان به سختی از فیلترهای اولیه وزارت کشور و شورای نگهبان عبور کنند و به عنوان نامزد در انتخابات شورای شهر ، مجلس و ریاست جمهوری خود را به رای مردم بسپارند .



با توجه به اندیشه بانیان جمهوری اسلامی در محدود کردن و حتی بستن درهای ورود به ارکان قدرت و همچنین توجه بیشتر به رفتار آنان در سلسله انتخاباتی که تا کنون برگزار گردیده می توان دریافت که عملا پایبندی به ساختار جمهوری تحت هیچ شرایطی مورد پذیرش آنان نبوده و نیست و در این راه با انواع اتهام ها و پرونده سازی ها و همچنین تفتیش عقاید و تبعیض های گوناگون سد بزرگی جهت ورود افراد مستقل به ارکان اجرایی و قانون گذاری کشور شده اند . اما خوشبختانه همین محمل قانونی که به ناگزیر به دلیل نام جمهوریت و رفراندم دوازدهم بهمن ماه در قانون اساسی وجود دارد و حاکمان را وادار به برگزاری حتی نمایشی انتخابات می کند همواره سبب گردیده چالش های بزرگی در مقابل نظام ایجاد گردد . ملت ایران نیز که رفتارهای یک دهه اخیرش نشان می دهد که تمایلی به رفتارهای تند و انقلابی ندارد در این دوران همواره از این محمل قانونی یعنی انتخابات بسیار هوشمندانه بهره جسته و چالشی هایی را در برابر حاکمیت پدید آورده و همواره خواست تغییر را به نمایش گذاشته است .



اما پس از انتخابات دوم خرداد هفتادوشش که به باور من یکی از بزرگترین رویدادهای سه دهه اخیر ایران است و شرایط پس از آن که به هیچ وجه خوشایند حاکمان جمهوری اسلامی نبود ، گفتمانی بوجود آمد که نشان می داد ترس عمیقی در میان حاکمان به واسطه وجود انتخابات در ایران وجود دارد حتی در این شرایط که فیلترهای نظارتی جهت کنترل ورود نامزدها و همچنین ابزار و امکانات برگزاری انتخابات را دو قبضه در دست داشتند .

گفتمان اولیه در میان جریانهای بوجود آمده که طیف رادیکال و تندرو نظام هستند از جمله دانش آموختگان مدرسه حقانی و همچنین اعضای انجمن حجتیه که امروز در سطوح بالای هرم قدرت قرار گرفته اند . نظریه پردازیها و بازنمودن گفتمان حکومت اسلامی که اینبار حلقه خودیها را بسیار تنگتر و روزنه های قانونی و مدنی تغییر را از بین می برد ، زنگ خطری بود که روشنفکران و دگراندیشان را به واکنش و پاسخگویی واداشت و بر اصل جمهوریت به عنوان اساسی ترین رکن ، تاکید و با استناد به رفراندم و قانون اساسی در برابر این گفتمان و ترویج آن مانع و سد ایجاد نمودند . اما امروز و پس از کودتای انتخاباتی در خردادماه هشتادوهشت ، مجددا این گفتمان اینبار با اعلام "خطر انقلاب مخملی از بستر انتخابات و دمکراسی رخ میدهد " در حال آغاز شدن است .



گفتمان امروزی جمهوری اسلامی و حکومت اسلامی با سالهای پس از خرداد هفتادوشش تفاوتهایی دارد و زنگ خطری به مراتب بلندتر از گذشته است .

یکم اینکه ، اینبار این درک در میان حاکمان حاصل شده که اگر با استفاده از ابزارها و امکانات ، انتخابات را مهندسی نمایند با توجه به بحرانهای اخیر ، روزهای دشورای را در پیش رو خواهند داشت .

دوم ، جسارت اعتراض و شجاعت در پیگیری مطالبات و حقوق ، اینبار در شرایطی منسجم تر و قوی تر از پیش خواهد بود .



سوم ، فشار مردم و فشارهای بین المللی در انتخابات آتی می تواند نامزدهایی خارج از حلقه خودی ها را بر آنان تحمیل نماید .



چهارم ، در حین برگزاری انتخابات دروغ ها و تقلب ها برای حصول نتیجه مورد نظر هرم های قدرت ممکن است برملا گردد و رسوایی ، عدم صداقت و سلامت مسئولین بیش از پیش عریان گردد .



پنجم ، در صورت تقلب و اعتراضات مردمی ، بسان امروز ایران مشروعیت حاکمیت با استناد به قوانین خود جمهوری اسلامی از بین خواهد رفت و هزینه های بسیاری در زمینه های مختلف بر نظام تحمیل می گردد .



ششم ، در استراتژی تعیین شده خصوصا در مواردی که بر اساس ایدئولوژی تدوین شده اند ، با توجه به اینکه ایدئولوژی فوق در تثبیت و ماندگاری نظام نقش موثر دارد ، نمایندگان انتصابی می توانند آنرا اجرا و بی توجه به منافع ملی آنرا ادامه دهند . نمونه اصلی آنرا می توان در اصرار بر غنی سازی اورانیوم در دوران نهم ریاست جمهوری و تعلیق موقت آن در دوران هشتم ریاست جمهوری دید .



هفتم ، جریان ایدئولوژیک موجود در حاکمیت تصور غالبش بر آن است که ایران از فتوحات اسلام و در واقع غنیمت آنان می باشد و غنایم متعلق به آنان است و اسرا هیچ اختیاری در تصمیم گیری و تعیین سرنوشت ندارند .



فارق از این دلایل ، امروز گفتمان فوق نه در میان تئوری پردازان نظام حاکم بلکه این بار در میان مجریان کودتای انتخاباتی و با سندسازی و افترا به جمهوری خواهان و انقلابی خواندن آنان به اجرا نزدیکتر می شود . بنابراین زنگ خطر اینبار با صدایی مهیب تر بگوش می رسد و هر دم بیم آن می رود که این ماجرا از سوی نهادهای نظامی با توجه به سخنان فرمانده سپاه پاسداران به اجرا گذاشته شود و با توجه به اتفاقات در دهه گذشته و قدرت گرفتن روزافزون نیروهای نظامی بویژه سپاه پاسداران این تحلیل نیز وجود دارد که حکومت نظامی نیز از گزینه های مورد توجه و پیش روی آنان است .

حمیدرضا خادم