ایران نوین

ایران نوین

Monday, May 19, 2008

به مناسبت صد و بیست و ششمین زادروز دکتر محمد مصدق

دکتر شاپور بختیار

مصدق يا درس دمكراسی

شاه به من گفته بود: «ايران درگیر مشكلات فراوان است، شما مي­توانيد به حال مملكت مفيد باشيد.» من فقط مي­خواستم بدانم از چه طريق. از نظر سياسي راهم را بلافاصله یافتم. در سال­هاي تحصيلي سخت شيفته گفته­ها و سخنان مصدق شده بودم. تنها حزبی که مي­توانست مناسب مشی من باشد. حزب ايران بود كه بعد ستون فقرات جبهه ملي شد. بدون آن كه ترديدي به خود راه دهم عضو اين حزب شدم. سي و پنج سال از آن روز گذشته است، هنوز عضو آن حزبم، و روشن است كه از اين پس نيز خواهم بود.

دلايل و شواهد بسیار نشان مي­دهد كه منافع شخصي من جز اين حكم مي­كرد. از آنجا كه با ملكهٌ مملكت نسبت نزديك داشتم راه ترقي به رويم باز بود. خودم اين راه را در آغاز و از آن پس مسدود كردم. هيچگاه نكوشيدم روابط نزديك با دربار برقرار كنم با اینکه هرگز نسبت به شاه و دربار كينه و بغضی به دل نداشتم. به شخص محمد رضا شاه حتي احساس بي­مهري نمي­كردم - با اعمال او مخالف بودم در عين اين كه خود را موظف مي­دانستم حقوق او را محترم بشمارم. آشکارا در پی رؤیا و در فكر ظواهر بود. چون از درك جوهر مسائل تن می­زد، در جهت نادرست گام بر مي­داشت تكيه­گاهي را که می­بایست در ایران بیاید، در خارج می­جست. اين اشتباه اساسي بعدها بر خود پادشاه هم روشن شد، زماني فهميد بيگانگان او را رها كرده­اند كه ناگزير از كشوري به كشور ديگر پناه برد. اين جمله تلخ و در عين حال ساده­لوحانه از خود اوست: «نمي­فهمم چرا آمريكايي­ها با من چنين كردند، من كه هميشه طبق خواست آنها عمل كرده بودم

من هنوز در جستجوي شغل بودم. دو امكان وجود داشت: يا تدریس در دانشگاه و يا استخدام در وزارت امور خارجه. از خوش حادثه به يكي از دوستان قديم پدرم برخوردم كه به من اطلاع داد: «وزارتخانهٌ جديدي تأسيس شده است به نام وزارت كار. در وزارتخانه­هاي سنتي و قديمي، همه بر مسندهاشان جا افتاده­اند و به جوان­ها راه نمي­دهند. ولی در وزارت كار چشم و همچشمي چنداني وجود ندارد و مانعی برای پیشرفت نیست

همينطور هم بود، پس از چهار سال و نيم خدمت، من به مقام مدير كلي رسيدم و در زمان دومين دورهٌ نخست­وزيري مصدق پست معاونت اين وزارتخانه به من محول شد. ابتدا به استان خوزستان منتقل شدم. دیگر مي­توانستم خانواده­ام را از پاريس به ايران فرا بخوانم. چهارمين فرزند ما در آبادان به دنيا آمد - دختري كه اسمش را فرانس گذاشتيم تا یاد آن سرزمین و آن نويسنده­ای که این نام را بر خود دارد هميشه با ما باشد.

در آبادان سه تشكيلات اساسي وجود داشت: يكي شركت نفت ايران و انگليس که کارگران را استثمار می­کرد، دومي حزب توده كه گوش خوابانده بود تا از استثمار كارگران به نفع خود استفاده كند، و ديگري عناصر دست راستي كه با هر گونه توسعهٌ آزادي­هاي سنديكايي مخالفت داشتند. من حالت کدخدا را داشتم. عمده­ترين مشغلهٌ فکری من جایگزین کردن نفوذ حزب توده بود با معیارهای سوسيال دمكراسي. اين كار حدوداً يك سال و نيم به درازا كشيد. ولي به محض آن كه ميان كارگران محبوبيتي به دست آوردم و اعتماد آنان را كم و بيش جلب كردم، وزارتخانه با من سرسنگين شد. مي­گفتند: تند مي­روی و با کسب همدلی كارگران با منافع شركت نفت ايران و انگليس در افتاده­ای که كاري است خطرناك. شش ماه بعد سرهنگي مؤدبانه و البته بی آنکه دستبندم بزند، مرا تا فرودگاه همراهي كرد و ناگزير به ترك آبادان شدم. در فرودگاه، شش هزار كارگر به بدرقه­ام آمده بودند. لطف آن­ها رابطهٌ دولت را با من تیره­تر كرد ولي پشتگرمي و قوت قلب به من داد، چون به چشم ديدم كه در مسائل اجتماعي حسن نيت و اعتقاد راسخ مي­تواند ثمر بخش باشد.

وقتي به تهران رسيدم به من خبر دادند كه پادشاه نسبت به من نظري بسيار نامساعد پيدا كرده است. شاهدخت اشرف كه ديگر هيچ! افسراني كه در رأس كارها بودند مرا به چشم يك عضو فعال حزب توده نگاه مي­كردند. در حالي كه من هرگز تمايلات كمونيستي و به تحقيق تمايلات توده­اي نداشته­ام. كارم با وزير كار به مشاجره كشيد و در حين مشاجره به او گفتم:

يا اين كشور با تشويق آنهايي كه احساسات وطن­پرستانه و دموكراتيك دارند نجات پيدا خواهد كرد و يا به دست كساني چون شما به باد خواهد رفت.

لزومي ندارد كه بگويم بلافاصله در جرگهٌ بيكاران قرار گرفتم. اما اين بيكاري به درازا نكشيد. دوران جديدي از آزاديخواهی و واكنش­هاي ضدانگليسي زاده شده بود.

هفت ماه بعد مرا دوباره به وزارتخانه باز گرداندند و اين بار پست مديركلي به من دادند، يعني بالاترين منصبي كه جوانان نسل من مي­توانستند به آن دست يابند.

كارآموزي سياسي من به این ترتیب آغاز شد، ولي قبل از پيوستن به كابينهٌ مصدق تجربه­اي ديگر هم به دست آوردم: ادارهٌ دو مجتمع صنعتي در شرايطي نا به سامان، كه نتيجهٌ آشوب كمونيست­ها بود، بر عهدهٌ من گذاشته شد. مثل زماني كه در آبادان بودم همّ من صرف اين شد كه روال سوسيال دموكراتیک را جايگزين روش لنينيستي كنم. يعني كوششم در اين بود كه آزادي­هاي فردي و جمعي را تضمين نمايم: به ویژه معتقد بودم آزادي عضويت در احزاب، گروه­ها و سنديكاهاي سياسي بايد محفوظ باشد. در عين حال مسئوليت­ها و تعهدات سنديكايي و حزبي را نيز يادآور مي­شدم. مثلاً تجمعات و تظاهرات در زمان كار و حتي شعارنويسي بر ديوار كارخانه­ها ممنوع بود. رؤساي مؤسسه را تشويق مي­كردم كه بي­طرفي كامل را حفظ كنند. مسافت میان آزادي و آن چيزي كه دوگل ­­١«Chi-en-lit»­ می­خواند فاصله­ای است بعيد.

خواهي نخواهي اوضاع مرا به سوی سياست سوق داد. در بحبوحهٌ هيجاناتي كه ايران مي­كوشيد حقوق خود را تثبيت نمايد و از قيمومت بيگانگان رهايي يابد و جايگاه واقعي خود را در جامعهٌ جهانی پیدا كند، نوبت مصدق رسيد. مدتی كوتاه پس از بازگشت من به ايران مصدق يك بار ديگر به نمايندگي مجلس انتخاب شده بود (در سال ١٩٤٧) که كار سهلي نبود، چون مأمورين شاه در صندوق­هاي آراء سراسر كشور دست مي­بردند. ولی در تهران تقلب انتخاباتي كمتر اعمال مي­شد چون زياد به چشم مي­آمد،. به علاوه امريكايي­ها هم که نفوذشان جايگزين نفوذ انگليسی­ها شده بود، مايل بودند خود را آزاده­تر معرفي كنند و به پادشاه قبولاندند كه لااقل انتخابات پايتخت را آزاد بگذارد. به اين ترتيب مصدق و همفكرانش توانستند از ١٣٦ كرسي مجلس، هفت كرسي را اشغال نمايند. طبعاً در اقليت قرار داشتند، ولي اقليتي كه به حساب مي­آمد.

به قدرت رسيدن مصدق در سال ١٩٥١ به زندگي من نيروي محركهٌ تازه­اي بخشيد. پيشتر گفتم كه تا چه حد در دوران تحصيل با برداشت­هاي سياسي او موافق بودم. در اين زمان او را از نزديك ديدم. با آنكه خانواده­ام با او پيوندهاي قديم داشت، من مصدق را تا آن موقع نديده بودم. در سال ١٩٢١، يعني در زمان كودتاي رضا خان و سید ضیاء، مصدق استاندار فارس بود. استعفاي خود را تقديم كرد و گفت:

-من با دولت كودتاچي همكاري نمي­كنم.

به اين ترتيب فارس را گذاشت و به اصفهان رفت كه عموي من استاندارش بود و پدرم كه در آن زمان جوان بود، با او همكاري مي­كرد. قبل از ورود مصدق به اصفهان عموي من هيئتي را نزد او فرستاد و پيام داد: «دوست عزيز، اگر شما به اين شهر وارد شويد و دستور بازداشت شما برسد من در محظور قرار خواهم گرفت، چون به هيچ قيمت حاضر به انجام این کار نخواهم شد. به تهران هم نرويد چون مثل ديگراني كه مخالفت خود را با این کابینه نشان داده­اند بلافاصله دستگیر خواهيد شد

گرچه «دولت كودتاچي» از مصدق خواست: «در محل مأموريت خود بمانيد، شما از قانون كلي مستثني هستيد.» مصدق چون پایبند به اصول بود اين دعوت را نپذیرفت. به او خبر دادند كه مي­تواند بين رفتن به خارج از کشور و يا منزل كردن در ايل بخيتاري يكي را انتخاب كند. مصدق پیشنهاد دوم را پسندید و هر پانزده روز را نزد يكي از اقوام من گذراند و پس از سقوط دولت كودتا خود را نامزد نمايندگي تهران كرد.

در زمان اين حوادث هفت سال داشتم و بعدها هم نه من هرگز خواسته بودم از دوستي خانوادگي سودي بجويم، نه مصدق كسي بود كه اين نوع روابط را براي انتخاب همكارانش مد نظر بگيرد. به خواهرزاده­اش، مظفر فيروز، نه فقط كاري محول نكرد حتي اجازه نداد از تبعيدش به ايران باز گردد. چون او را بی اعتنا به اصول و اخلاق سياسي مي­شناخت و مي­دانست كه کار کردن با او جز دردسر چيزي به ارمغان نخواهد آورد.

مصدق از نظر كارآيي و صداقت بر تمام دولتمردان زمان خود سر بود. در خانواده­اي اشرافی به دنيا آمده بود. مادرش از خاندان قاجار و پدرش از مستوفیان به نام و خودش مردی استثنايي بود. پس از ازدواج و پیدا کردن دو فرزند براي تحصيلات عاليه رهسپار سوئيس و فرانسه شده بود - كاري كه اگر در دورهٌ من كم سابقه به شمار می­آمد، در دورهٌ او بی­سابقه بود. ليسانس حقوقش را در ديژون Dijon و دكترايش را در نوشاتل Neuchâtel گذراند. يكي از تنها ايرانياني بود كه قوانين بين­المللي و اصول اساسي دموكراسي را مي­شناخت. آثار مونتسكيو­٢ Montesquieu و ديگر نويسندگان دايره­المعارف را خوانده بود. زماني كه به نمايندگي مجلس انتخاب شد تنها كسي بود كه مي­توانست از روی دانش و با احاطهٌ کامل از دموكراسي، از حكومت مردم بر مردم، از تفكيك قوا و از نقش دقيق پادشاه در يك نظام مشروطهٌ سلطنتی صحبت كند.

مصدق با تمام نیرو طالب دموكراسي بود، مسئله­اي كه از نخستین روز موجب اختلاف ميان او و رضا شاه شد. حرفش روشن و ساده بود، می­گفت: «شما مي­خواهيد در آن واحد فرمانده كل قوا، نخست­وزير و پادشاه مملكت باشيد. چنين چيزي ممكن نيست. باید بين اين سه يكي را انتخاب كنيد. یا با تصويب مجلس نخست­وزير بشوید، یا به انتخاب نخست­وزير فرمانده كل قوا باشيد و يا پادشاه بمانيد

آنچه مصدق، در سخنراني­هاي پر آوازه­اش، به ایرانیان آموخت پايهٌ تمام كارهايي قرار گرفت كه ظرف پنجاه سال گذشته در ايران به انجام رسید. نحوهٌ كار دموكراسي را تشريح مي­كرد و خاطر نشان مي­ساخت از چه لحظه­اي ديكتاتوري آغاز مي­شود. هر گاه در صندوق­ها دست نمی­بردند، چنانکه چند سال بعد چنين شد، در صدر فهرست نمايندگان به مجلس مي­رفت و كسي هم نمي­توانست عليه او كاري كند.

دربارهٌ مسئلهٌ نفت، كه ديرتر به آن خواهم پرداخت، و در مقابل ادعاي روس­ها كه به بهانهٌ انحصار انگلستان بر نفت جنوب می­خواستند نفت شمال را به خود منحصر كنند، فرضيهٌ «موازنه منفي»­اش را مطرح كرد. خلاصهٌ حرفش اين بود كه آنچه را به يكي از مدعیان داده­ایم بستانیم تا بتوانيم به مدعی دوم هم چیزی ندهيم. در اين حرف سیاستی به نهایت ظریف نهفته بود، طبعاً نه دست­نشاندگان شوروي و نه عوامل انگلیس هیچکدام نمی­توانستند با متن قانونی که مزیتی به رقیب نمی­داد مخالفتی ابراز کنند.

در زماني كه مصدق در سن ٧٣ سالگي ادارهٌ مملكت را بر عهده گرفت، از نظر جسمي كمترين ابتلائی نداشت. بر خلاف آنچه شهرت دارد، مردي بود در کمال سلامت. خوب مي­خورد، سیگار نمی­کشید و مشروب هم نمي­نوشيد -. نه به دلايل مذهبی بلكه فقط از نظر بهداشتي. هنگامي كه به منظور پاسخگویی به شکایت بریتانیا به شوراي امنيت به نيويورك رفت، معاينهٌ طبی كاملي هم به عمل آورد. به تصديق پزشكان امريكائي در عين صحت و عافیت بود. فقط عضلات پاي او براي كشيدن بدن نسبتاً سنگينش، ورزیدگی لازم را نداشت، و وقتي با عصا راه مي­رفت به نظر مي­آمد كه درد دارد. دليل ضعف پایش اين بود كه اشراف عصر او، وقار را در راه رفتن با طمأنینه و ورزش نكردن مي­دانستند. بزرگان بيشتر ساعات روز را چهار زانو مي­نشستند و ديگران در خدمتشان بودند، حتي کالسکه را تا كنار پايشان جلو مي­آوردند.

مصدق دستي قوي و گردني استوار داشت. به آراستگي ظاهرش كم توجه بود. فقط دو دست كت و شلوار داشت و هرگز ياد نگرفت كه گره كراواتش را ببندد. به سهولت اشك مي­ريخت و از اين رو تصور مي­كنم كه از ناملایمات زود متأثر می­شد.

«انتلكتوئل» نبود. مسائل اجتماعي مورد توجهش بود اما به ادبيات عنایت چنداني نداشت. بي­توجهي به ظاهرش مطلقاً از روی صرفه جویی نبود. در تمام دوران وزارت یا وکالت حتي دیناری از دولت نپذيرفت. طبق دستور او مواجبش بين دانشجويان كم­بضاعت دانشكدهٌ حقوق تقسيم مي­شد. به جای اتوموبيل دولتي از ماشين قديمي و شخصي­اش استفاده مي­کرد. حقوق محافظين و كارمندانش را از جيب مي­پرداخت. جلسهٌ هيئت وزراء را در خانهٌ خویش تشكيل مي­داد. به ندرت از منزل خارج مي­شد، چون مداوماً بیم آن مي­رفت كه به دست يكي از اعضاي فدائيان اسلام، اين لجن جامعهٌ بشري، ترور شود. خانه­اش هميشه به نهايت پاکیزه و پیراسته بود ولي در آن نه مجسمه­اي دیده می­شد نه ظرف كريستالي و نه گلدان نقره­اي. مخارج غذا و مسكن ٢٤ سربازي را كه از او محافظت مي­كردند خود بر عهده گرفته بود. مصدق ثروتمند بود، مع­هذا زماني كه از قدرت كنار رفت چندان زير بار قرض بود كه ناگزير خانهٌ معروفش را فروخت تا قروضش را به بازاريان تهران ادا كند.

در عین بي­اعتنائي به پول نسبت به مسائل مالي به شدت سختگير بود. چند سالی پیش از آنکه شاه دست به اصلاحات ارضی بزند، مصدق تمام اموالش را به فرزندانش بخشیده بود. در زمان اجرای آن قانون آن­ها را خواست و گفت:

آنچه به شما داده­ام دوباره به خودم برگردانيد.

بعد، از مأمور اجراي قانون اصلاحات ارضي كتباً دعوت کرد كه بديدن او برود.

آقا، من طبق قوانيني كه خودتان وضع كرده­ايد تمام ديونم را به شما پرداخته­ام، بنشينيد و به حساب­هاتان رسيدگي كنيد.

كارمند به مصدق جواب داد:

قطعاً مقصود جنابعالی ماليات سه سال اخيري است كه پرداخته­ايد.

ولي نخست­وزير سابق مملكت در جلو چشمان ناباور اين شخص، از جا برخاست و از صندوق اوراق رسيد کل ماليات­هائي را كه در بيست و سه سال گذشته به دولت پرداخته بود بيرون آورد. تعجب مأمور به این جا ختم نشد: از آنجا که مصدق دین­اش را به دولت تمام و کمال تا شاهي آخر پرداخته بود و بي­شك يكي از عمده­ترين ماليات­دهندگان ايران به شمار مي­رفت، ارزش املاكش که به تناسب ماليات­هاي پرداختی محاسبه می­شد به مراتب بيش از املاك ديگران بود. پس از آنكه دولت بهایی را که خود مقرر کرده بود در مقابل دهات و زمين­ها تأدیه کرد، مصدق فقط به ميزان نياز از آن برداشت و مابقي را بين فرزندانش تقسيم كرد.

جلسات شوراي وزيران آن دوران در خاطرم هست، چون در كابينهٌ دوم مصدق معاون وزارتخانه بودم. خود مصدق هرگز رياست جلسه را بر عهده نمي­گرفت و اين كار را به آقاي كاظمي، وزير امور خارجه، محول مي­كرد. كاظمي در زمان رضا شاه هم همين پست را داشت. (عكسي از آن زمان وجود دارد كه او را ميان پادشاه و آتاتورك نشان مي­دهد.) كاظمي مرد فوق­العاده­اي بود و ما با هم روابط بسيار حسنه­ای داشتيم. چند سال پيش در سن هشتاد و شش سالگي درگذشت.

كاظمي جلسات را اداره مي­كرد و هر گاه مسئلهٌ مهمي، چون مذاكرات دربارهٌ نفت و يا انقلاب كشاورزي مطرح مي­شد مصدق با ردايش از دری وارد مي­شد. مي­نشست و نظرش را مي­گفت و بعد فقط نظر ديگران را مي­شنيد و بر مي­خاست. به وقت رفتن هميشه مي­گفت:

-آقایان اگر موافق نيستند، بگویند آقاي كاظمي داوري خواهد كرد.

وقتش را فقط به كارهاي مهم اختصاص مي­داد. نمي­پذيرفت كه در انتصاب فلان استاندار و يا فلان رئيس هم دخالت كند. عمده­ترين مشغلهٌ ذهني­اش ملي كردن نفت بود.

من مصدق را در سيزده سال آخر عمرش نديدم. سيزده سالي كه سه سالش در زندان گذشت و بقيه­اش در مِلك احمدآباد. هر سال به مناسبت نوروز، برايش تبريكي مي­فرستادم و او با نامه­اي بسيار مهربان جواب مي­گفت. آخرين كاغذی که از او دارم شش روز قبل از درگذشتش نوشته شده است. پادشاه به او اجازه داده بود كه براي معالجه به خارج سفر كند ولی مصدق جواب داده بود:

خير من همانجائي كه به دنيا آمده­ام مي­ميرم و هيچ دليلي نمي­بينم كه مردي در سن و سال من بخواهد عمرش را يكي دو سالي طولاني­تر كند.

وقتي از طریق دوستان خبر فوتش رسيد، با ماشين كوچكي كه داشتم خود را فوراً به احمدآباد رساندم. خانه در محاصرهٌ مأموران ساواك بود. بايد اسم مي­داديم.

آمده­ايد اينجا چه كنيد؟

- مصدق مرده است. به من گفته­اند كه او را به اين خانه حمل كرده­اند.

قبل از اينكه در را باز كنند مدتي با هم مشورت كردند. وارد شدم، کالبد را كنار نهر آبي در آن باغ عظيم غمزده گذاشته بودند. روز شش مارس ١٩٦٧ بود. فقط حدود دوازده نفر توانسته بودند جواز آمدن به آنجا را بگيرند و يا شهامت تقاضاي اين جواز را از خود نشان داده بودند. بيشتر اين افراد هم زن بودند و از خويشان نزديك مصدق.

مصدق خواسته بود كه در كنار شهداي سي تير دفن شود. پسر او اين آخرين تقاضاي پدر را با هويدا، كه در آن زمان نخست­وزير بود، در ميان گذاشت. طبق معمول، هويدا مطلب را به شرفعرض رساند و از طرف شاه مأمور شد كه تقاضا را رد كند.

بنابراين، طبق تصميم افراد خانواده، مصدق در صحن اطاق ناهارخوري ملك احمدآباد به خاك سپرده شد. ما تابوت او را حدود سيصد متري بر دوش برديم. ملائي كه از طرفداران پر و پا قرص مصدق بود مراسم متعارف را به جا آورد. در همان لحظه درها باز شد و تقريباً تمام اهالي ده در اطراف ما جمع شدند.

بعد ما به طبقهٌ اول ساختمان رفتيم و از آنجا براي آخرين بار به اطاق آن عزيز از دست رفته نگاهي كرديم. اطاقي بسيار ساده و بي­تكلف، با قالي­هاي معمولي که تنها مبلش ميز كوچكي بود كه روي آن چند روزنامه، يك مجسمه نيم­تنه از گاندي كه كسي به او هديه كرده بود و تصاوير سه دانشجوي جواني كه در تظاهرات بر له او كشته شده بودند قرار داشت. كنار ديوار قفسه­ای بزرگ بود پر از شيشه­ها و بسته­هاي دارو، چون او حتي پس از اصلاحات ارضي خود بر عهده گرفته بود كه دوای مورد نیاز اهل ده را تأمین کند. هر جمعه پسرش، كه پزشك است، برای مداوای روستائیان به كمك پدر مي­آمد.

من با كنجكاوي، دري را كه در کنار بستر او بود باز كردم. پشت اين در، يكي از آن آبگرمكن­هاي نفتي عظيمي كه در مُلک ما طرفداران زياد دارد، قرار داشت. اين آبگرمكن هيولا به چه كار اين مرد سالخوردهٌ بيمار مي­آمد؟ پسرش برايم توضيح داد كه به منظور رساندن آب گرم به دهاتیان كار گذاشته شده است، براي آنكه بيايند و رختهاشان را پائين باغ بشويند.

تا لحظه­اي كه به خاك سپرده شد نيز مورد غضب بود. در حالي كه در عزاي هر بي­سر و پائي مساجد تهران لبريز از جمعيت مي­شد، مصدق در تنهائي جان سپرد. روز پر سوز و سردی بود، از آن روزهائي كه شمار كلاغان ده دلمرده از هميشه بيشتر است. روز هفت او نيز طبق سنن مذهبي و ملي باز به آن محل رفتم و از آن پس هم گاه به گاه به آنجا باز گشتم.

وقتي به نخست­وزيري رسيدم اين زيارت تجديد شد.

-----------------

١- مقصود شیر تو شیر است و نامي است برای صورتك­هايی كه مردم در روزهاي كارناوال بر چهره مي­زنند.م.

٢- مونتسكيو (١٦٨٩-١٧٥٥) از نويسندگان و متفكران فرانسوي. از آثار معروفش «نامه­هاي فارسي» و «روح­القوانين» را مي­توان نام برد كه دومي در ١٧٩١ مبدأ قانون اساسي فرانسه شد. م.

No comments: